X
تبلیغات
طعم تلخ عشق

 



روزها همینجور از پی هم میگذشت.من و الناز توی ابرا بودیم.هر لحظه با هم بودیم.دو ماهی از رابطمون گذشته بود.دیگه خیلی به هم وابسته شده بودیم طوری که اگر یه ساعت صدای هم رو نمیشنیدیم انگار چیزی کم داشتیم.نیمه ای از وجودم بود.عاشقانه دوسش داشتم و خودشم میدونست.هیچ چیز نمیتونست ما رو از هم جدا کنه.به واقع میشه گفت یک روح بودیم در دو جسم.توصیف رابطمون توی چهار خط خاطره غیر ممکنه.اون لحظات بهترین و شاد ترین لحظات زندگیم بود که فکر نکنم دیگه بتونم با کسی تکرارش کنم.جشن تولد الناز 2 هفته دیگه بود.باید واسش سنگ تموم میذاشتم.خودش میگفت میخواد خونشون جشن بگیره و بابا مامانش هم به همین خاطر یه روز میرن خونه مادربزرگش تا الناز راحت بتونه دوستاش رو بیاره.هیچ کدوم از دوستاش با دوست پسر نمیومدن و تنها پسرشون من بودم البته فکر میکردم اینجوری باشه چون وقتی رفتم دیدم دوست پسر سمیرا خواهرش هم اومده.اون 2 هفته داشت با سرعت میگذشت و من هنوز چیز مناسبی واسه الناز پیدا نکرده بودم که بخرم.کلافه بودم.چند روزی میشد که مرضیه دختر عمم اومده بود خونمون واسه کارهای ثبت نام داشنگاهش.دختر خوبی بود و میتونستم بهش اعتماد کنم و مشکلم رو بهش بگم.یه شب که داشت تو اتاق من مطالعه میکرد و من هم نمیدونستم تو اتاقه و اعصابم هم سر یه موضوعی خراب بود در اتاق رو محکم باز کردم و رفتم تو.در از پشت خورد تو دیوار و صدای بلندی داد.مرضیه بیچاره جا خورده بود.یه لحظه گیج شد.با تعجب گفت
م:چیه؟چی شده؟چته؟
من:ولم کن حوصله ندارم
اینو گفتم و رفتم رو تخت طاق باز دراز کشیدم.اونم چیزی نگفت و خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم
من:مرضیه....صبر کن کارت دارم
برگشت و گفت
م:بله
من:یه دقیقه بیا بشین میخوام راجع به یه چیزی راهنماییم کنی.
اومد نشست رو صندلی کامپوتر و گفت
م:خب.جونم.بگو
من:میخوام واسه یکی یه هدیه بگیرم.میخوام کمکم کنی.
م:خب کی هست حالا؟دختر یا پسر ناقلا
یه چشمک زد و خندید
من:دختره.همه زندگیمه.میخوام یه چیزی باشه که تک باشه واسش.نمیخوام تکراری باشه
م:مثلا چی؟
من:اگه میدونستم که به تو نمیگفتم
م:ها.راست میگی ها.باید فکر کنم الان چیزی به ذهنم نمیرسه.خبرت میکنم.چند روز وقت داری؟
من:با فردا حدودا 11 روز.
م:خوبه.بذار یکم فکر کنم فردا خبرت میکنم.
من:مرسی.
مرضیه بلند شد و از اتاق رفت بیرون.کتابش رو جا گذاشته بود روی میز کامپیوتر.بلند شدم که لباسام رو عوض کنم که چشمم افتاد به کتابش.یه رمان بود با اسم ((انتظار)).خیلی قشنگ عکس یه دختر رو نقاشی کرده بودند رو جلدش.خیلی زیبا بود.یهو با خودم گفتم هاااااااااااااااااااااااا.تابلو.آره.توی چند ثانیه مغزم گرفت به اکرم دختر عموم.رشته هنر درس میخوند.خیلی قشنگ رو بوم نقاشی میکشید و من هم زیاد واسش کار انجام داده بودم و مطمئنا قبول میکرد.ساعت رو یه نگاه کردم 9:30 بود.موبایل رو برداشتم از توی لیست اسم اکرم رو دیدم و واسش زنگ زدم.بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت
اکرم:بله؟
من:سلام دختر عمو جان.چطوری؟
اکرم:سلام.مرسی.تو خوبی؟چی شده یاد ما افتادی آقای دور از دسترس
خندیدم و گفتم
من:کارت دارم.میگم خانم میشه ما یه خواهش از شما بکنیم؟
اکرم:چیه.بگو اگه بتونم انجام میدم
من:میتونی
اکرم:خب بگو ببینم چی هست که تو بعد از عمری یاد ما کردی
خندیدم و گفتم
من:میخوام واسم یه تابلو بکشی.تصویره کسی هست
اکرم:تابلو؟واسه چیته؟
من:دیگه اونش رو کاری نداشته باش
اکرم:ااااااا.میخوام بکشم بعد ندونم واسه چی؟باید بگی
من خیلی کلی قضیه رو بهش گفتم و اونم هی میخندید
من:خب حالا میکشی؟
اکرم:باید عکسش رو بیاری.تا کی میخوایش؟
من:تا 7 ،8 روز دیگه.میتونی؟
اکرم:آره.بیار ببینم عکسش رو.
من:مرسی.خیلی ماهی عزیز.الان میام خونتون.
اکرم:باشه.پس فعلا.
من:خداحافظ
از الناز عکس زیاد داشتم.تو کمد گشتم و آلبومش رو پیدا کردم و یه عکس قشنگ که تکی کنار دریا گرفته بود و روی یه صندلی نشسته بود رو برداشتم.همون شال آبی کمرنگش رو پوشیده بود.میدونستم من رنگ آبی رو دوست دارم.مانتوش هم سیاه بود.سرش رو خم کرده بود و دستش رو گذاشته بود پایه سرش.خیلی ناز بود.عکس رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.خونه عموم اینا نزدیک بود.قدم زنان میرفتم.چند وقتی بود که دیگه فکر و خیال نمیومد سراغم.خیلی خوشحال بودم.توی راه چند از بچه ها رو دیدم و بعد از کلی شوخی و خنده رسیدم در خونه عمو اینا.آیفون رو زدم و زن عمو وقتی فهمید منم در رو باز کرد.رفتم تو یه در زدم و وارد شدم.زن عمو نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.
من:سلام.
زن عمو:سلام محمد جان.چطوری؟مامان اینا خوبن؟
من:مرسی.همه خوبن.سلام میرسونن.اکرم بالاست؟
زن عمو:آره.تو اتاقشه.
من:با اجازتون برم پیشش کارش دارم.
دیگه چیزی نگفت و منم رفتم بالا پیش اکرم.در اتاقش بسته بود.در زدم و گفت
اکرم:بله.بفرمایید
در رو باز کردم و رفتم تو.دیدم داره درس میخونه.با خنده گفتم
من:سلام.
اکرم:سلام.چطوری تو؟میدونی چند وقته ندیدمت
بعد از روبوسی و یکم تعارف گفت
اکرم:خب حالا بده ببینم عکس این بانو رو.هه هه هه
من:مسخره بازی در نیار که حالت رو میگیرم ها(با شوخی)
عکس رو از تو جیبم در آوردم و دادم بهش.یه نگاه بهش کرد و گفت
اکرم:کلک.چه خوشکله و نازم هست.خدا میشناستت تو رو.هه هه هه
من:درد بگیری تو.گفتم مسخره بازی در نیار.اون جور که تو فکر میکنی هم نیست.میتونی بکشی یا نه؟
اکرم:به.دست کم گرفتی ها.مگه میشه من نتونم.باشه.تا هفته دیگه آمادش میکنم برات زنگ میزنم.فقط پشت زمینش دریا باشه زیاد قشنگ نمیشه.عوضش میکنم.
من:دیگه خودت میدونی.میخوام خوشکل بشه ها.مثل خود عکس نه مثل خودت
اکرم:خیلی.........
خندیدم و خداحافظی کردم از زن عمو و اومدم خونه.دیگه تا هفته بعد اتفاق خاصی نیفتاد.هر روز الناز رو میدیدم و هر روز با هم میرفتیم بیرون.جونمون به جون هم بسته شده بود.باهاش که بودم یه لحظه دستم رو رها نمیکرد.همینطور روزها به سرعت برق میگذشت و من منتظر تولد الناز بودم.8 روز از وقتی که عکس رو داده بودم به اکرم میگذشت که یه روز ظهر زنگ زد
اکرم:سلام شازده
من:سلام.آماده شد؟
اکرم:هووووویییییی.چته؟یه حالی هم از ما بگیر
من:من نوکرت هم هستم.آماده شد یا نه؟
خندید و گفت
اکرم:آره.هر وقت خواستی بیا ببرش.اجرت ما هم یادت نره.
من:چشم.مرسی عزیز.
خداحافظی کردم و کیف سی دی ام رو رو که همه فیلم های روز هالیوود زبون اصلی توش بود و هر هفته بچه ها فیلم های جدید بهم میدادن برداشتم و رفتم سمت خونه عمو اینا.آخه اکرم خیلی وقت بود چشش دنباله اینا بود و من بهش نمیدادم.الانم نمیخواستم بدم واسه خودش.میخواستم بدم ببینه بعد بهم بده.رفتم خونه عمو اینا و بعد از کلی سلام و احوال پرسی با عمو و زن عمو رفتم تو اتاق اکرم
من:سلام به دختر عموی گل
اکرم:مگر اینکه کار داشته باشی که اینجوری به ما سر بزنی
من:تو گلی عزیز.تابلو کو؟
خندید و پشت و سرم رو نشون داد.برگشتم دیدم یه پارچه روشه.بلندش کرد و ووووووووااااااااااایییییییییییییییی.خیییییییللللیی� �� �یییی قشنگ شده بود.انگار عکس بود نه تابلو.واقعا زیبا بود.پشت زمینش رو یه طرح های فانتزی قشنگی کشیده بود.واقعا استادانه بود.با عکسش مو نمیزد.چشمهای آبی الناز تو تابلو واقعا قشنگ بود.یه لحظه جا خوردم.بلندش کردم و همینطور نگاش میکردم.از فکر اینکه الناز از دیدنش چه حالی میشه لذت میبردم.همینطور که تابلو تو دستم بود رو به اکرم گفتم
:واااایییییییی.مرسی.مرسی.خیلی نازه.اکرم خیلی گلی.
تابلو رو گذاشتم و پریدم بوسشس کردم.اکرم که داشت میخندید گفت
اکرم:زحمتاش رو ما میکشیم حاش واسه یکی دیگست.حالا اسمش چیه؟
من:الناز
اکرم:قشنگه.اسمش بهش میاد.واسه چیته حالا این
من:تولدشه.میخوام بدم بهش.
اکرم:آها.از طرف من هم تبریک بگو.
من:مرسی.صبر کن یه چیزی دارم واست.
کیف سیدی رو که گذاشته بودم رو زمین برداشتم و دادم بهش.
اکرم:این چیه؟
من:ببین میفهمی
درش رو باز کرد و ذوق کرد.ذوق و خوشحالی تو چشاش پیدا بود.پرید هوا و گفت
اکرم:واییییییییی.مرسییییییی.مرسییییییییییی.چه دست دلباز شدی تو؟
من:فکر الکی نکن.میبینی بعد بهم میدی.خواستی از روشون رایت کن.خش نندازی روشون که خش خشیت میکنم.
اکرم:چشم.چشم.خیلی گلی محمد
دیگه حرف خاصی نزدم و بعد از کلی تشکر از اکرم اومدم که از اتاق برم بیرون و تابلو رو ببرم دیدم عمو نشسته تو پذیرایی و داره تلویزیون میبینه.ضایع میشد اگر تابلو رو میدید.از الناز چند تا روزنامه گرفتم و پیچیدم دورش و چسب هم زدم و سریع اومدم بیرون گذاشتمش توی حیاط.عمو متوجه نشد.دوباره رفتم داخل و باهاشون خداحافظی کردم و تابلو رو برداشتم راه افتادم سمت خونه.
تا روز تولد دل توی دلم نبود.روزهای مثل باد میگذشتن و هر روز دلبستگی ما به هم بیشتر میشد.یه روز مونده بود به تولدش.الناز به من گفته بود فردا ساعت 4 برم خونشون.اون روز هم گذشت و من تابلو رو داده بودم مرضیه واسم با کاغذ کادو قشنگ کادوش گرفته بود.ساعت 1 بعد از ناهار رفتم حموم و صورتم رو صفا دادم و خودم رو خوب شستم.از حموم در اومدم و اومدم تو اتاق.حالا نوبت انتخاب لباس بود.یه شلوار لی آبی کمرنگ نو چند روز پیش خریده بودم که میخواستم اون رو بپوشم یه تی شرت سفید یه دست و ساده هم انتخاب کردم که عضله های سینم رو خوب نشون میداد. یه کت اسپرت مشکی هم داشتم که اونم انتخاب کردم.کفش هم حالا بعدا انتخاب میکردم.ساعت رو یه نگاه کردم 2 بود.خیلی تشویش داشتم که زود برم.زمان واسم به کندی میگذشت.هر چی ساعت رو نگاه میکردم تکون نمیخورد.رفتم رو تخت دراز کشیدم و واسه خودم یه آهنگ از معین گذاشتم و باهاش زمزمه میکردم.نمیخواستم به ساعت نگاه کنم.نمیدونم چقدر بود که داشتم آهنگ گوش میدادم.اما ساعت رو که نگاه کردم یه ربع مونده به 3 بود.رفتم بیرون و مرضیه رو صدا کردم اومد تو.تی شرت سفیده رو تنم کردم و نشستم رو صندلی میز توالت و به مرضیه گفتم موهام رو درست کنه.خندید و گفت
مرضیه:انگار شب دامادیشه
چیزی نگفتم و اونم مشغول شد.مثل همیشه زدم موهام رو اما مرضیه داشت با دقت بیشتری درستشون میکرد.جلوی موهام رو میزدم بالا و یکیم بالاشون رو سمت عقب میخوابوندم.جلوی موهای خیلی بلند بود و بچه ها که میگفتن خیلی قشنگه.پشت مو هم که گذاشته بودم بیشتر بهم میومد.یه یک ربعی میشد که گیر موهام بود که تموم شد.بلند شدم با وسواس تمام شلوار لی رو پام کردم و کمربند گنده ای که عکس سر یه شیر روش بود رو زدم و کت رو هم روی تی شرتم پوشیدم و با ادکلن خوش بویی که خود الناز واسم خریده بود خودم رو شنا دادم و دیگه حاضز بودم.مرضیه یه سوت زد و گفت
مرضیه:مواظب باش اونجا بلایی سرت نیارن که خیلی ماد شدی ها.هه هه هه
خندیدم و گفتم مرسی.تو آینه قدی یه نگاه به خودم انداختم راست میگفت خیلی بهم میومد لباسام.یه دستبند که توش مهره های سنتی بود و عموم از دبی واسم فرستاده بود زدم دستم و ساعتم رو بستم و یه نگاه هم بهش انداختم 3:25 بود.تابلود رو برداشتم و زنگ زدم آژانس اومد و از خونه زدم بیرون.سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم و راننده راه افتاد.کولر ماشین روشن بود و هوای توش مطلوب.دلم پر از تشویش و اضطراب بود.اصلا حواسم به هیچ جا نبود و فقط به اتفاقاتی که قراره بیفته و حالت الناز بعد از دیدن هدیه اش فکر میکردم که دیدم رسیدیم.از ماشین پیاده شدم و پولش رو حساب کردم و رفتم سمت در خونشون.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 22:57 |




کولرهای خونه روشن بود و حسابی هواش مطلوب بود.یه راست رفتیم تو آشپزخونه و وسایل رو گذاشتیم رو میز.سپیده رفت که لباساش رو عوض کنه.حالا من و الناز تنها بودیم.رفتم طرفش و دو تا دستهاش و گرفتم تو دستام.دیگه لرزش نداشت.دستاش رو آوردم بالا و بوسشون کردم.نگاش کردم دیدم باز اشک تو چشاشه.دستمو بردم بالا و اشکشو با دستام پاک کردم.خواستم دستم و پایین بیارم که با دستش دست منو گرفت برد طرف دهنش و بوسش کرد و چند ثانیه همونطور نگهش داشت و میکشید روی صورتش.بغض گلوم رو گرفته بود.دلم میخواست تو آغوشش گریه کنم اما باز مثل همیشه تو خودم شکستمش.الناز دستشو آورد بالا و رو زخم لبم با انگشت دست زد.سوزش زیادی داشت که ناخودآگاه صورتم رو برگردوندم.الناز دستش رو عقب برد.و خودش رو آورد جلوتر طوری که بدنم مماس با بدنش بود.یه کلمه حرف نمیزدیم.لبم رو بردم جلو گذاشتم رو لبش.اون لب لذت عجیبی واسم داشت.نمیدونم چرا.الناز صورت منو با دستاش گرفته بود.بعد از چند دقیقه لبش رو جدا کرد و آروم و نجوا گونه گفت
ا:محمد
من:جونم عزیزم
ا:محمد بخدا خیلی دوستت دارم خیلی.نمیتونی فکرشم بکنی.
خودش رو انداخت تو بغلم و هی داشت با دستاش کمرم رو میمالید.تو همین لحظه سپیده اومد تو آشپزخونه.نمیدونست که ما اونجاییم.یه لحظه جا خورد و با تته پته و خجالت گفت
س:ببخشید.حواسم نبود
خواست بره که من گفتم
من:نه.بمون.من باید ازت معذرت خواهی کنم.خواستم که امروز بهت خوش بگذره اما ....
بقیه حرفم رو ادامه ندادم که دیدم سپیده هم اشک تو چشاش جمع شده.خیلی آروم گفت
س:واقعا به الناز حسرت میخورم به خاطر داشتن تو.کاش اون نامرد سیاوش هم مثل تو بود.
اشک از چشاش جوشید و اومد بیرون و دیگه نتونست اونجا بمونه.الناز هنوز داشت کمر من رو میمالید.رو بهش گفتم
من:برو یکم آرومش کن.گناه داره.
الناز چیزی نگفت و رفت.از آشپزخونه اومدم بیرون و داشتم به اتفاقات اون روز فکر میکردم.هنوز دماغم درد میکرد.ساک کوچیکی که ظهر با خودم آورده بودم و لباسام توش بود و برداشتم و رفتم تو اتاق الناز که لباسام رو عوض کنم.شلوار و پیرهنم رو در آورده بودم و داشتم آویزون میکردم به چوب لباسی اتاقش که در اتاق باز شد و الناز اومد تو.یه لحظه ترسیدم.بعد که دیدم الناز سریع رفتم لباسام رو بپوشم که دیدم الناز دوباره اومد دست منو گرفت و نشوند روی تختش.باز آروم و جوری که انگار صداش از حنجرش بیرون نمیومد گفت
ا:یکم پیشم بخواب.
من:صبر کن لباسم رو بپوشم.
ا:نه.....میخوام بدنت رو لمس کنم.
من:آخه...آخه من اینجوری راحت نیستم.معذبم
دیدم چیزی نگفت و من پیراهن و شلوارم رو پوشیدم و اومدم رو تخت جفتش خوابیدم.تختش یه نفره بود و به زور با اون هیکل گندم جا میشدیم.دستش تو موهام بود و داشت نوازششون میکرد.خیلی احساس خوبی داشتم.پاهاش رو به پاهام میمالید.همینطور که به پهلو رو به روی هم خوابیده بودیم لبش رو جلو آورد و گذاشت رو لبم.جای زخم لبم هنوز سوزش داشت.بعد از چند دقیقه لبش رو جدا کرد و زل زد تو چشام.تو چشای آبیش غرق میشدم.بلند شد مانتوش رو در آورد و تاپ و شلوارکش رو پوشید و دوباره اومد پیش من خوابید.حالا میتونستم بازوهای سفید و نازش رو لمس کنم.بدنش باز داغ داغ بود.فهمیدم چشه.دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم.لبش رو یه بوس کوچیک کردم و از اتاق اومدم بیرون.دیدم سپیده بیچاره پیتزاها و نوشابه رو آماده کرده و همه خرت و پرت ها رو هم جمع کرده.ازش تشکر کردم و باز ازش معذرت خواهی کرد.یکم با هم صمیمی شده بودیم کمی.دختر خوبی بود.خواستم پیتزای خودم و الناز رو ببرم تو اتاقش با هم بخوریم که دلم واسه سپیده که تنها بود سوخت و بلند الناز رو صدا کردم که بیاد شامش رو بخوره.بعد از چند دقیقه الناز اومد.دیگه تقریبا همه چیز به حالت عادی برگشته بود و داشتیم با هم شوخی میکردیم.شام رو که خوردیم و جمع کردیم حدودا 10 شده بود.رفتیم نشستیم پای تلویزیون و یکم الکی کانال عوض کردیم که من دیگه واقعا خوابم گرفته بود.یواش تو گوش الناز گفتم
من:عزیزم من برم بخوابم
ا:باشه.بریم
من:تو کجا؟الکی خودت رو میندازی وسط
ا:ااااااااااا.محمد؟بیا بریم تو اتاق مامان اینا
من:سپیده خودش تنهاست.گناه داره.پیشش بمون.
ا:حرفشم نزن.از صبح تا حالا منتظرم شب شه بیام پیشت.اصلا بذار ببینم.
رو کرد به سپیده و گفت
ا:سپیده اشکالی داره من و محمد بریم تو اتاق پیش هم بخوابیم؟تو تنهایی ناراحت میشی؟
س:نه.نه.برید راحت باشید.
بعد یه لبخند زد و دوباره خیره شد به تلویزیون.معلوم بود چشش اونجاست اما گوشش داره حرفهای ما رو میشنوه.الناز دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند.بلند به سپیده گفتم شب بخیر.دیگه الناز اجازه نداد ببینم چی میگه.رفتیم تو اتاق باباش اینا و در رو بستیم.من رفتم رو تخت دراز کشیدم و از شدت خستگی چشام باز نمیشد.الناز چراغ رو خاموش کرد و آباژور رو روشن کرد و اومد جفتم خوابید.دستش تو موهام بوده و هی نوازش میکرد.اون شب نمیدونم چه حسی بود تو وجودم که هی از سکس دوری میکردم.لبم رو بردم جلو و گذاشتم رو لبش.واسم لذت بخش ترین کار توی اون موقع خوردن لب نازش بود.نمیدونم چرا ازش سیر نمیشدم.الناز لبش رو جدا کرد و گفت
ا:محمد..میخوام امشب تا صبح بیدار باشم و باهات حرف بزنم
من:باشه من میخوابم تو باهام حرف بزن.تو خواب گوشام کار میکنه میشنوم.
ا:مرض.دارم جدی حرف میزنم با تو.
من:بابا تا صبح بشینیم که چی بشه.بیا بگیر بخوا ببینم.
ا:ااااااااااا.یعنی حاظر نیستی به خاطر من یه شب تا صبح بیدار بمونی.
من:از دست تو.
بلند شدم و رو تخت نسشتم و الناز سرش رو گذاشت رو شونم و همینطوری حرف میزد.نمیدونم چقدر گفت ولی میدونم 1 ساعتی میشد که حرف میزد.از همه چی میگفت.از خودش،خونوادش از من.تا 2 بیدار بودیم و با هم حرفهای قشنگ و عاشقانه میزدیم.فقط خود خدا میدونه که تو اون دقایق چقدر عشقمون پاک بود.پاک مثل دریا.الناز وسط حرفاش 2،3 بازی گریه کرد و من آرومش میکردم.بهم میگفت محمد میدونی هیچ جای دنیا مثل آغوش تو آرومم نمیکنه.این حرفش تا مغز استخونم نفوذ میکرد و حال خاصی بهم میداد.تا ساعت2 کلی کارا کردیم.اینقدر تو حس بودم که دلم میخواست بدن نازش رو لمس کنم.بهش گفتم
من:الناز میشه لباسات رو در بیاری؟میخوام تا صبح بدن نازت لمس کنم و ببوسم.
ا:عزیزم.چرا نمیشه.رفت پایین و لباساش رو در آورد.
تو اون نور کم آباژور نمیشد درست چیزی رو دید.الناز به من گفت
ا:تو هم لباسات و در بیار عزیزم
نتونستم مخالفت کنم و پیرهن و شلوارم رو در آوردم.فقط یه شرت پام بود.شاید باور نکنید ولی فقط خودم و خدای خودم میدونیم که تو اون دقایق به تنها چیزی که فکر نمیکردم سکس بود.اینقدر عشقم واسم مقدس بود که دلم نمیخواست یه لحظه به سکس فکر کنم.رفتم روی تخت خوابیدم و الناز رو که مثل خودم فقط شرت پاش بود و سوتینش هم در آورده بود تو بغلم گرفتم.از بوی بدنش مست میشدم.دلم میخواست تا آخر دنیا تو بغلش باشم و همینطور بوسش کنم.وجب به وجب بدنش رو میمالوندم . میبوسیدم و اونم همین کار رو میکرد.نمیدونم کی خوابمون برد اما صبح با صدای در بیدار شدم.سپیده بود که در میزد و میگفت بلند شید تنبلا.ساعت 10 شده.دیدم الناز همونجوری لخت جفت من خوابیده.خودم هم فقط شورت پام بود.هنوز مغزم درست راه نیفتاده بود که چکار کنم.گیج بودم.بعد از چند ثانیه سریع پریدم پایین و پیرهن و شلوارم رو پوشیدم و از ترس اینکه سپیده نیاد داخل خودم رفتم در رو باز کردم.سپیده هی سرک میکشید که ببینه چه خبره.میخواست بره تو که گفتم
من:ببخشید.الناز وضع درستی نداره.
سپیده خندید و گفت
س:آها از اون لحاظ.
داشتم میمردم از خجالت.سرم پایین بود که سپیده راش رو کشید و رفت.رفتم تو اتاق و بالای سر الناز.یه بوس کوچولو از رو لبش گرفتم و یواش یواش بیدارش کردم.بلند شد خودش رو یه نگاهی کرد و وقتی دید لخته یکم خجالت کشید.لباساش رو دادم بهش و کمکش کردم که بپوشه.دستش رو گرفتم تو دستم و با هم رفتیم از اتاق بیرون.اول اون رفت دستشویی و اومد بیرون رفت تو آشپزخونه.بعد من رفتم دست و صورتم رو شستم و یه نگاه به خودم کردم.موهام هم مرتب کردم و اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه.دیدم بیچاره سپیده صبحونه رو کامل چیده.سر صبحونه همش شوخی میکرد و میگفت
س:انگار دیشب خیلی خسته شدید.هه هه هه.
الناز یه چشم غره بهش رفت و اونم دیگه چیزی نگفت.صبحونه رو خوردیم و با کمک هم جمع کردیم و اومدیم توی پذیرایی نشستیم.الناز روی پای من نشسته بود.ساعت دیگه 11 بود.بلند گفتم
من:خب پاشید برید یه فکری به حال ناهار بکنید دیگه
الناز با ذوق گفت
ا:اییییووولللل.یعنی ناهار میمونی؟
من:آره.میخوای بیرونم کنی؟
ا:ااااااااااااا.نگو اینو.صبر کن الان زنگ میزنم غذا بیارن.
رفت تلفن رو برداشت و زنگ زد دو تا کوبیده با یه جوجه سفارش داد و اومد روی پای من نشست.همین طور با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم که حدودا نیم ساعتی گذشته بود که غذاها رو آوردن.من نای بلند شدن نداشتم.سپیده رفت دم در غذاها رو گرفت و پولش رو هم خودش حساب کرد و اومد تو.غذا ها رو گذاشت رو اپن و دوباره اومد نشست.دیگه تا ناهار کار خاصی نکردیم و همش حرف میزدیم.ساعت تقریبا 1 بود که نشستیم ناهار رو با هم خوردیم.من جوجه خوردم و اون دوتا هم کوبیده.البته اضافه غذای اون دوتا هم خوردم.دیگه داشتم میترکیدم.رفتم رو مبل لم دادم که سپیده حرصش گرفت و گفت
س:یه وقت کار نکنی ها.میترسیم چیزیت بشه
الناز گفت
ا:اااااااااا.چیکارش داری؟بذار خودم جاش کار میکنم.اصلا تو برو خودم ظرفها رو میشورم.
س:خوبه بخدا.همین تو پر روش کردی.
الناز دوباره یه چشم غره بهش رفت و سپیده هم ساکت شد.دیگه ممکن بود باباش اینا برسن.چون معلوم نبود حتما شب بیان.هر چی هم به موبایلشون زنگ میزد در دسترس نبود.لباسام رو پوشیدم و آماده رفتن شدم.الناز هم که میدونست موندن من دیگه درست نیست اصراری نکرد و بعد از خداحافظی و تشکر از سپیده و بوسیدن الناز از خونشون زدم بیرون.

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 19:51 |



پیراهنی که الناز واسم خریده بود واقعا توی تنم قشنگ بود.توی اون گرما مجبور شدم آستینش رو تا پایین آرنجم تا کنم که همینم خیلی جلوه باحالی میداد بهش.رفتیم بازار و یکم واسه خودمون گشتیم و دوباره یکم خرت و پرت مثل چیپس و پفک و ... خریدیم و داشتیم از خستگی میمردیم.دیگه ساعت تقریبا 8 بود که هممون گشنمون بود.راه افتادیم سمت پیتزا فروشی دوستم.همینطور که داشتیم میرفتیم الناز گفت
ا:میگم پیتزا ها رو بخریم ببریم خونه بخوریم که دیگه دارم از خستگی میمرم.
من:چشم ملکه زیبایی من.
الناز یکم خندید و گفت
ا:اااااااااا.اینقدر لوسم نکن دیگه
من:لوس جفتیته
جفتش سپیده بود و داشت به حرفهای ما گوش میداد.یکم اخم کرد و با یه لحن باحالی گفت.
س:ووووووییییی.خدا شانس بده
الناز پوکید از خنده.دیگه رسیده بودیم دم پیتزا فروشی.درش کامل شیشه ای بود که میشد همه چیز رو هم از بیرون و هم از داخل دید.با هم رفتیم تو ولی چون خیلی شلوغ بود الناز گفت
ا:محمد خیلی شلوغه.دارم خفه میشم.ما میریم بیرون تو پیتزا ها رو بگیر و بیار.
من:چشم عزیزم.شما برید.
رفتن بیرون و من از تو شیشه دیدم پیش درخت کنار خیابون ایستادن.خیلی شلوغ بود و میدونستم حالا حالا ها نوبتم نمیشه و چون با پوریا(مدیر پیتزا فروشی)خیلی رفیق بودم رفتم پشت پیشخون و تا پوریا منو دید گفت.
پ:بههههه.آقا محمد.چه خبره این روزا.هر روز هر روز پیتزا.هه هه هه
من:از بس پیتزاهای تو خوشمزه است عزیز.
پ:خواهش میکنم.مغازه مال خودته داداش.
من:پوریا جان میتونی من رو زود رد کنی؟3 تا مخلوط میخوام
پ:چـــــشم.برو روی اون صندلی بشین.اولین پیتزاهایی که اماده شد خبرت میکنم خودت ببر.بعد رفت در گوش آشپزش یه چیزی گفت.من هم رفتم روی صندلی نشستم و از پشت شیشه داشتم الناز رو نگاه میکردم.پشتش به من بود و داشت با سپیده حرف میزد و ماشین ها رو که با سرعت رد میشدن نگاه میکرد.استیل و هیکلش واقعا ناز و زیبا بود.از فکر اینکه الناز مال منه واقعا لذت میبردم.از پشت، اون شال آبی کمرنگش نمای قشنگی بهش داده بود.تو همین فکرا بودم که دیدم 3 تا پسر اومدن و روبروی الناز اینا ایستادن و داشتن باهاشون حرف میزدن.الناز دست سپیده رو گرفت و آوردش اینطرف تر و روشون رو به یه طرف دیگه برگردوندن.دوباره پسرا اومدن پیششون و نمیدونم داشتن چی میگفتن که هی میخندیدن.الناز قرمز قرمز شده بود.یه چیزی به پسرا گفت و دوباره رفتن اونطرف تر ایستادن.همه این اتفاقات توی چیزی کمتر از 30 ثانیه اتفاق افتاد.من که دیگه حسابی اعصابم کفری شده بود و خودمم همینجوری دنبال شر میگردم با عصبانیت و گام های بلند رفتم سمت در و بازش کردم و رفتم سمت پسرا.الناز و سپیده تا منو دیدن دویدن اومدن پشت من قایم شدن.رفتم پیش پسرا با یه جور عصبانیت و چشای قرمز گفتم
من:امری داشتید؟
یکیشون که قدش از همه بلند تر بود و هیکل معمولی داشت و موهاش رو دم اسبی بسته بود گفت : ه.آقا کی باشن؟
من همینطور که خیلی عصبانی بودم و صدامم حسابی کلفت شده بود گفتم
من:صاحابشون
3 تا پسرا خندیدن و یکیشون که از همه لاغر تر بود گفت:فکر میکردیم بی صاحابن.خوب که گفتی.بعد همشون با هم خندیدن
اینو که گفت کنترلم رو از دست دادم و اون روی سگم اومده بود بالا.با دستم صورت اون لاغره رو گرفتم و بی معطلی با زانو محکم زدم تو بیضه هاش که بد بخت فکر کنم نفسش گرفت و داشت میمرد از درد.افتاد رو زمین.اون یکی که تا حالا چیزی نگفته بود حمله کرد طرفم و منو هل داد و خواست یه مشت بزنه تو صورتم که منم کاری رو که خیلی خوب بلد بودم و تو باشگاه هم زمان های تمرین دفاع شخصی بهتر از همه انجام میدادم کردم و سرم رو سریع آوردم پایین و جا خالی دادم و با مشت زدم تو شکمش که اونم از درد نفسش گرفته بود اما خودش رو نگه داشت و دوباره با مشت زد که ایندفعه نتونستم جا خالی بدم و مشتش خورد تو صورتم.یه لحظه از شدت درد منگ بود.لبم داشت خون میومد.بعد از چند ثانیه که حالم جا اومد پام رو بلند کردم و با کفش محک زدم تو شیکمش که ایندفعه دیگه طاقت نیاورد و افتاد رو زمین.صورتم و دماغم که ضربه خورده بود خیلی درد میکرد.با دستم داشتم خون لبم رو که زیاد هم بود پاک میکردم که دیدم پوریا داره میدوه میاد اونجا و هی داد میزنه.یه لحظه به دور و ورم نگاه کردم دیدم مردم الاف ایستادن و دارن ما رو نگاه میکنن.پوریا رسیده بود به ما و هی میگفت چی شده.اینقدر اعصابم خراب بود که جوابشو ندادم و رفتم سمت اون مو بلنده و اونم که دید خودش تنهاست و دوستاش رو زمینن و من و پوریا دو نفریم هیچی نگفت.از پشت موهاش رو گرفتم و گفتم
من:عوضی.کثافت.بیا ازشون معذرت خواهی کن
همینجوری که داشتم میبردمش طرف الناز اینا که ازشون معذرت خواهی کنه با مشت یکی زد تو شکمم و من که داشتم از درد به خودم میپیچیدم افتادم رو زمین و موهاش از دستم آزاد شده بود دوید سمت جمعیت که از میونشون فرار کنه که دیدم پوریا جلوش رو گرفت.با هر دردی بود از جام بلند شدم و دوباره موهاش رو از پشت گرفتم و با زانو زدم تو زانوش که زانوش خم شد و افتاد.لبم هنوز داشت خون میومد.با صدای بلند گفتم
من:زود ازشون معذرت خواهی کن و بگو غلط کزدم
پسره بیچاره که خیلی ترسیده بود و از شدت دردی که موهاش رو گفته بودم با صدای خفه ای گفت:غلط کردم
موهاش رو ول کردم سرش رو به سمت پایین هل دادم.سریع بلند شد و با سرعت از اونجا رفت.هنوز شیکمم درد میکرد و سوزش بدی تو لبم بود و دماغم هم حسابی درد میکرد.پوریا اومد طرفم و گفت
پ:چی شده بود؟تو حالت خوبه
همینجور که هنوز منگ بودم و شکمم هم درد میکرد و مزه خون لبم زیر زبونم بود یواش گفتم
من:کثافتا مزاحم شده بودن
بعد با دست به الناز و سپیده اشاره کردم.
پ:عوضی ها.بیا بریم داخل یکم بشین حالت جا بیاد و یه آبی به صورتت بزن.بیا.
سرو وضعم خیلی خاکی بود.داشتم خودم رو میتکوندم و با دستمالی که پوریا داده بود خون لبم رو پاک میکردم که یه مرد مسن حدودا 50 ساله از تو جمعیت اومد بیرون و با صدای بلند رو به جمعیت گفت:چی میخواین.برین دیگه.برین.و هی با دستش مردم رو پخش میکرد.
مردم که هی سرشون رو تکون میدادن کم کم داشتن میرفتن که دیدم اون 2 تا پسرا هم از رو زمین بلند شدن و دارن سلانه سلانه میرن.همون مرد مسنه اومد طرفم و گفت
مرد:آفرین جوون.دیدم که مزاحم ناموست شدن.بیا.بیا بریم تو مغازه من یه دستی به سر و وضعت بکش.
آدم مهربونی بود.از چهرش پیدا بود
من:نه حاج آقا خیلی ممنون.مغازه دوستم هست.
بعد با سر به پیتزا فروشی اشاره کردم.
مرده:نه بیا.
بعد دست منو کشید و برد طرف مغازش.یه سوپر مارکت خیلی بزرگ بود.الناز و سپیده و هم دنبالمون میومدن.دیدم پوریا هم داره میاد.رفتم تو مغازش نشستم و یه آبی برام آورد خوردم و رفتم تو دستشوییش یه آبی به سر و صورتم زدم و خون لبم هم که دیگه قطع شده بود پاک کردم و خودم رو تکوندم و موهام که حسابی ژولیده شده بود رو مرتب کردم و اومدم بیرون.بعد از کلی تشکر از پیرمرده و تعارف، با الناز و سپیده و پوریا از مغازش زدیم بیرون.
پ:چطوری محمد؟
من:مرسی عزیز.خوبم.
صدام هنوز گرفته بود.الناز خیلی ترسیده بود.همینجور که دست منو محکم گرفته بود لرزش دستش رو حس میکردم.از اون موقع تا حالا یه کلام حرف نزده بود.سرم رو برگردوندم نگاش کردم رنگش شده بود زرد زرد.
من:ااااااااااا.عزیزم چرا اینجوری شدی تو؟
هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد.دستمو بردم بالا و رو صورتش کشیدم مثل یخ بود صورتش.همینطور که دستم رو از بالا به پایین رو صورتش میاوردم دیدم یه بوس کوچیک رو دستم گذاشت.دستم رو برداشتم و نگاش کردم.یه لبخند به لبش بود.دستش رو آورد بالا و گذاشت رو زخم لبم.کشید رو لبم و فقط دیدم یه قطره اشک اومد تو چشش اما سریع پاکش کرد و دست منو که تو دستش بود فشار داد و حالت طبیعی به خودش گرفت.دیگه دم پیتزا فروشی بودیم.پوریا گفت
پ:صبر کن الان پیتزاهاتون رو میارم
من:دستت درد نکنه پوریا جان.
پوریا رفت تو مغازه و با 3 تا پیتزا و سالاد و یه نوشابه خانواده برگشت.دست کردم تو جیبم که پولشو بدم.دستمو گرفت و ابروهاش رو تو هم برد
پ:برو عزیز.دفعه بعد.
من:نه.نمیشه که اینجوری
پ:بهت میگم برو دیگه(با یه حالتی گفت)
دیدم که حریفش نمیشم.باهاش رو بوسی کردم و همینطور که یه دستم تو دست الناز بود و با یه دست دیگم پیتزا ها رو گرفتم یاد سپیده افتادم.جفت الناز بود و داشت با ما میومد.خریدهایی که قبلا کرده بودیم توی دستش بود.با خودم گفتم این بدبخت رو آوردیم که یعنی یکم شاد بشه.داره میمیره.اعصابم از این بابت خورد شد.بلند که سپیده بشنوه گفتم
من:خب سپیده خانم بدتر از این نمیشد دیگه؟باید ببخشید اینجوری شد.
سپیده که مثل الناز معلوم بود خیلی ترسیده و رنگش زرد شده بود هیچی نمیگفت و سرش پایین بود.
من:اااااااا.چرا جواب نمیدی.
سرشو آورد بالا و گفت
س:واقعا ببخشید.همش تقصیره ما بود.
من:تقصیره شما؟شما چه کار داشتید.اونا باید ادب میشدن که دیگه از این غلط ها نکنن.رفتم وسط الناز و سپیده.دستم رو گذاشتم زیر چونه سپیده و سرش رو بلند کردم و گفتم
من:اهههههههه.بابا دیگه اخم نکنید شما دو تا.هر چی بود تموم شد رفت.اگر ببینم اخم کردید رسیدیم خونه شماها رو هم مثل اونا میزنم.هه هه هه
الناز خندش گرفته بود.سپیده هم همینطور اما حالی واسه خنده نداشت.بهتر دیدم یه ماشین بگیریم تا زودتر برسیم خونه.دربست گرفتم و همه سوار شدن.توی راه هیچی نمیگفتیم.خیلی زود رسیدیم در خونه و پیاده شدیم و من پول رو حساب کردم و الناز کلید انداخت رفتیم تو.با کلی تعارف من وارد شدم.ایندفعه دیگه الناز چراغ های حیاط رو روشن گذاشته بود و دیگه نمیترسید.هیچکس هیچی نمیگفت.فقط همینطور با قدم های سریع میرفتیم سمت در ورودی.باز الناز دسته کلیدش رو که یه خرس کوچیک قشنگ بهش آویزون بود در آورد و در رو باز کرد و رفتیم تو.

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 19:50 |




اول فکر کردم النازه که در رو باز کرده اما در که باز شد دیدم سپیده است.تا حالا ندیده بودمش.قدش نسبتا از الناز بلند تر بود.هیکل توپی داشت که با اون لباس های تنگی که پوشیده بود تو چشم میومد،معلوم بود ورزشکاره،چهره خوشکلی هم داشت،چشاش قهوه ای بودن.یه پیراهن قشنگ با طرح جالبی پوشیده بود که بنفش و آبی کمرنگ و پر رنگ توش دیده میشد.یه شلوار لی بسیار تنگ آبی پررنگ هم پاش بود.کلا خیلی زیبا و جذاب بود.تو نگاه اول که نمیشد از اخلاقش چیزی فهمید
من:سلام.خوبید شما؟ببخشید حسابی من باعث زحمت شما شدم.
س:نه بابا.این حرفا چیه.دوست الناز جان دوست منم هست.حالا بفرمایید تو که هوا خیلی گرمه.
از کنار در رفت کنار رو من با کلی تعارف رفتم تو.دیگه با خونشون تقریبا آشنایی داشتم.از تو آشپزخونه صدا میومد.فهمیدم الناز تو آشزخونه است.داشتم میرفتم روی مبل توی پذیرایی بشینم که از آشپزخونه اومد بیرون.بازم یه آرایش ساده کرده بود و با یه رژ صورتی.خیلی بهش میومد.یه تاپ سبز کمرنگ قشنگ که طرح های باحالی هم روش بود پوشیده بود با همون شلوارک صورتی که دیشب داده بود من بپوشم.
من:ااااااااااا.شلوار من رو چرا پوشیدی؟برو درش بیار.
الناز داشت از خنده میمرد.سپیده بیچاره اونور گیج ایستاده بود داشت ما رو نگاه میکرد.من که فهمیدم گیج شده رو بهش گفتم
من:سپیده خانم مثل اینکه قضیه رو نمیدونید؟نه؟
س:قضیه چیه؟کدوم قضیه؟
الناز که خندش کمتر شده بود رو به سپیده کرد و گفت
ا:دیشب که بهت گفتم دوستم میاد پیشم.محمد اومده بود.شلوار راحتی باش نبود منم این شلوارک رو بهش دادم.
س:وااااااااااااا.آخه این چطوری تو پای آقا محمد رفته.بعدشم خیلی بدی.من تو خونه تنهایی داشتم از ترس میمردم.
من:امشبم باید از ترس بمیرید چون نمیتونید پیش ما بخوابید.(با خنده گفتم)
ا:ایییییییییوووووووول محمد.
س:میییبییینیمممم.
دیدم سپیده رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقیقه با 3 تا لیوان شربت برگشت.شربت پرتغال بود.من اینقدر تشنم بود همش رو یکسره بالا کشیدم.اینقدر تگری و سرد بود که یه لحظه مغزم قفل کرد و پیشونم داشت از درد میترکید.بعد از چند ثانیه بهتر شدم اما پیشونیم هنوز درد میکرد.الناز اومده بود جفتم نشسته بود و منم داشتم موهاش رو نوازش میکردم.یواش طوری که سپیده نشنوه رو به الناز که حالا تو بغلم بود گفتم
من:میدونستی این تاپه خیلی بهت میاد.خیلی خوشکل شدی عزیزم.
الناز فوری برگشت و یه ماچ از رو لپم گرفت که سپیده بدبخت که حواسش به تلویزیون بود از صدای ماچ برگشت و ما رو نگاه کرد.
س:وااااااااااااااا.کی کیو ماچ کرد؟زود زود میخوام بدونم
ا:ااااااااااا.تو چیکاره ای این وسط.اصلا من عشقم رو ماچ کردم.حالا که چی؟(با شوخی گفت)
س:خیلی تو دیگه پر رویی.بذار حداقل من برم بعد.جلوم نشسته و ماچ و ملیچش رو شروع کرده.
یه لحظه دلم براش سوخت.فکر کردم الان شاید خیلی دلش میخواست کسی رو که دوست داره پیشش باشه و الان داره با حسرت به ما نگاه میکنه.یواش رو به الناز کردم و گفتم
ا:میگم سپیده با کسی نیست؟
ا:نه.یه بار با یه پسره دوست شد خیلی هم دوسش داشت اما پسره نامرد با چند تا دیگه هم دوست بود وقتی سپیده فهمید حالش خیلی بد شد و کلی مشاوره و روانشناس رفت تا دوباره خوب شد.از اونوقت تا حالا دیگه با کسی نیست.یه 3 سالی میشه.
خیلی دلم براش سوخت و ناراحت شدم.با خودم گفتم باید خوشحالش کنیم.واسه همین تصمیم گرفتم میریم بیرون سپیده هم باهامون بیاد.دوباره آروم به الناز گفتم
من:آخییییییی.گناه داره.الان که خواستیم بریم بیرون به سپیده هم بگو بیاد.گناه داره خودش تنهایی.
ا:باشه گلم.تو چقدر مهربونی.
یهو تو یه لحظه و بدون اینکه من انتظارش رو داشته باشم لبش رو گذاشت رو لبم و داشت لبم رو میخورد.فوری خودم رو ازش جدا کردم و یواش گفتم
من:چی میکنی بابا جلوی این؟زشته؟
ا:من نمیدونم.الان هوس لب نازت رو کردم عشق من.زود...زود
من:برو ببینم.زشته.
دوباره سریع لبش رو گذاشت رو لبم و با سرعت شروع کرد به مکیدن.دیگه طاقت نیاوردم و منم لبش رو میخوردم.چشام رو بسته بودم که یه وقت سپیده رو نبینم.نمیدونم چقدر ولی یه چند دقیقه ای بود داشتیم لب میگرفتیم که خودم رو ازش جدا کردم و یه نگاه به سپیده انداختم دیدم چشاش چهار تا شده و داره ما رو نگاه میکنه.
س:وااااااااااااااا.شماها چرا اینطوری میکنید؟یکم طاقت ندارید بذارید من برم؟
من که کلی خجالت کشیده بودم و سرم پایین بود گفتم.
من:واالا از دختر دایی عزیزتون بپرسید.
س:اونو که میدونم.قبل از اومدنتون سرم رو خورد بس که تعریف کرد ازتون.
من:از بس که ماهه عزیز دلم.
لبم رو گذاشتم رو گونه الناز و یه بوس کوچیک گذاشتم رو گونش.سپیده باز با تعجب گفت
س:خوبه والا.
من:خوبتر هم میشه.هه هه هه
الناز کلی خندید.اومد رو پام نشسته و گفت
ا:محمد
من:جونم عزیزم
ا:میخوام یه چیزی بهت بدم.صبر کن الان میام.
از رو پام بلند شد و رفت تو اتاقش.سپیده داشت پی ام سی نگاه میکرد.آهنگ ابی رو گذاشته بود.سپیده روش رو کرد طرف من و گفت.
س:آقا محمد
من که سرم پایین برد سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم و گفتم
من:بله؟
س:یه سوال داشتم.لطفا راستش رو به من بگید.ناراحت نمیشم.
من:خواهش میکنم.بفرمایید.مطمئن باشید راستشو میگم
س:شما واقعا الناز رو دوست دارید؟
از سوالش جا خوردم.واسه چی باید چنین سوالی میکرد؟
من:معلومه.خودش خوب میدونه که همه زندگیمه.دنیامه.واسه چی مگه؟
س:هیچی.بعنی راستش صبح که اومدم نشست پیشم و کلی واسم درد و دل کرد و همش میگفت که چقدر شما رو دوست داره.خواستم ببینم واقعا شما هم دوستش دارید یا نه؟
من:مطمئن باشید 1000 برابر اندازه ای که اون منو دوست داره واسم عزیز هست و دوسش دارم.
سپیده لبخندی زد و گفت
س:خوشحالم.خیلی خوشحالک که دختر داییم همدم و مونسی مثل شما داره.
من:خواهش میکنم.نظر لطفتونه.
یکم دیگه از این در و اون در حرف زدیم و یکم اخلاقش دستم اومد.خوبی اخلاقش این بود که صمیمی بود و خودش رو نمیگرفت و این همون اخلاقی بود که من دوست داشتم.داشتیم حرف میزدیم که الناز با یه چیز کادو پیچ شده اومد تو پذیرایی.یه بسته بود.اومد رو پام نشست و بسته رو با دو تا دستش گرفت سمت منو گفت
ا:این واسه عشقمه.صبح که رفتی رفتم بیرون و واست گرفتم.
من:ااااااااااا.این چه کاریه؟اصلا انتظار نداشتم ازت.این چیه؟تو خودت یه دنیا واسم عزیزی دیگه این کارا چیه؟
ا:قربونت برم عزیزم.وظیفمه.
بعد لبش رو آورد جلو و من دوباره لبم رو گذاشتم رو لبش و مثل اینکه پا توی بهشت گذاشته باشیم یه لذت عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفت.چند دقیقه تو اوج لذت بودم که لبش رو جدا کرد و گفت
ا:نمیخوای بازش کنی؟
من:چرا.مگه میشه نخوام.کادو رو که روی پام بود برداشتم و برخلاف عادتم که کاغذ کادو رو پاره میکردم آروم آروم چسبهاش رو باز کردم و کارتون رو در آوردم.از روش میشد فهمید یه پیراهنه.درش رو برداشتم و دیدم وااااااااااییییییییی.یه پیراهن سورمه ای خیلی قشنگ بود.خیلی خیلی قشنگ بود.هنوز بعد از چند سال اون پیراهن رو دارم و واسه مهمونی هایی که میخوام برم میپوشمش.یه یپراهن اندامی خیلی خوشکل آستین بلند بود.
ا:چطوره؟خوشت اومد؟
من:وااااااایییییی عزیزم دستت درد نکنه.خیلی قشنگه.واقعا مرسی.
پریدم و دستم رو حلقه کردم دور گردنش و یه ماچ آبدار اون لپ نازش رو کردم.سپیده یهو گفت
س:شما دو تا اگر وقت کردید یکم قربون صدقه هم برید و همدیگر رو بوس کنید.
بعد خندید و مشغول دیدن تلویزیون شد.
ا:پاشو برو بپوش ببینم چطوره تو تنت
من:چشم.اطاعت میشه.
پیراهن رو برداشتم و رفتم تو اتاق الناز و به روی عادتم فوری تنم کردم و خودم رو تو آینه یه نگاه انداختم.خیلی بهم میومد.مخصوصا چون اندامی بود سینه هام رو که به خاطر بدنسازی جلو اومده بود و فرم قشنگی داشت خیلی خوب نشون میداد.روی اون شلوار پارچه ای سیاهی که پوشیده بودم بیشتر قشنگیش معلوم میشد.از در اومدم بیرون و ایستادم رو به روی الناز.ذوق کرده بود
ا:واااااااایییییی.چقدر قشنگه تو تنت.چه مردونه و شیک شدی.مبارکت باشه عزیزم.الان که خواستیم بریم بیرون باید اینو بپوشی ها.
من:دستت درد نکنه عزیزم.خیلی ماهی.دست گلت درد نکنه.چشم حتما میپوشمش.
سپیده هم رو کرد به من و گفت
س:مبارک باشه.خیلی بهتون میاد.
من:مرسی.لطف دارید.
رو کردم به الناز و گفتم عزیزم این خط اتوهایی که تو جعبه بوده هنوز روشه.بیا واسم اتوش کن.
ا:چشم گلم.اومدم
با هم رفتیم تو اتاقش و پیرهن رو در آوردم دادم بهش.الناز خیلی با دقت و حوصله داشت اتو میکرد و هی با هم حرف میزدیم.اتو که تموم شد ساعتم رو یه نگاه انداختم 6:10 بود.گفتم
من:پاشو لباست رو بپوش حاضر شو که 6:10 است.
ا:وااااااایییییی.چه زود گذشت.واسا برم به سپیده هم بگم حاضر شه بامون بیاد.
رفت بیرون و من رو تختش دراز کشیدم و باز رفتم تو فکر.الناز فوری اومد و گفت
ا:بهش گفتم اولش قبول نکرد بعد که گفتم محمد گفته راضی شد بیاد.
من:خوب کاری کردی.گناه داره تنهایی.
خواستم از اتاق برم بیرون که لباسش رو عوض کنه که گفت
ا:کجا؟
من:برم بیرون تا لباست رو عوض کنی
ا:شما هیچ جا نمیری.مگه من از تو خجالت میکشم.همین جا میشینی تا لباسم رو عوض کنم.
دلم نمیخواست بشینم.یعنی واقعا کار درستی نبود و خودم هم خجالت میکشیدم.اما اون خیلی اصرار کرد و من نشستم رو تخت.سرم پایین بود و دوست نداشتم ببینمش.فقط گاهی اوقات که حرف میزدیم سرم رو میاوردم بالا و نگاش میکردم.بدنش واقعا زیبا و قشنگ بود.آدم رو تحریک میکرد.سفید و رو فرم.واقعا از فکر اینکه الناز مال منه و هم من و هم اون اینقدر همدیگه رو دوست داریم لذت خاصی میگرفتم و به خودم افتخار میکردم..خیلی دوست داشتم اون لحظه بدنش رو ببوسم و بو کنم اما جلوی خودم رو گرفتم.خلاصه بعد از حدودا 15 دقیقه حاضر شد که بریم.یه شال آبی کمرنگ کرده بود سرش با یه مانتوی سیاه که خیلی بهش میومد.رفتیم تو پذیرایی دیدم سپیده حاضر شده و رو مبل نشسته.دوباره با تعجب از من پرسید
س:شما تو اتاق بودی که الناز لباس عوض کرد؟
خیلی خجالت کشیدم.سرم پایین بود و هیچ جوابی ندادم.الناز خودش گفت
ا:ااااااااا.چکارش داری.اصلا مگه فضولی؟آره تو اتاق بود.من و محمد نداریم که.ما با هم راحتیم.(با یه لحن زیبای خاضی گفت اینو)
دست منو گرفت تو دستش و دوباره رو به سپیده گفت
ا:خب پاشو بریم دیگه.
س:آها.باشه بریم.
همینطور که با هم شوخی میکردیم و میخندیدیم در خونه رو قفل کردیم و داشتیم میرفتیم سمت در حیاط.گل های باغچشون اون موقع بعد از ظهر خیلی قشنگ شده بودن.همینطور داشتم با الناز صحبت میکردم و میخندیدیم که رسیدیم در حیاط و زدیم بیرون.

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 16:53 |



خدا رو شکر خونه به هم ریخته نبود.کمی تعجب کردم که خونه توی دست این دوتا وروجک امیر و ایمان مرتب مونده.بعد از کلی سلام و احوالپرسی با زن عمو رفتم تو اتاقم.اونجا هم خدا رو شکر مرتب بود.واقعا تعجب کردم که این دو تا فضولی نکردن(بعدا متوجه شدم که ساعت تقریبا 12،1 شب بوده که رسیدن و واسه همین وقتی واسه فضولی نداشتن).چیزی که خودنمایی میکرد تو اتاق تخت بدون تشک بود.تازه یادم اومد که تشک رو تو حیاط دیده بودم.رفتم تو آشپزخونه پیش مامان.
من:مامان تشک چرا.............
مامان نذاشت حرفم رو تموم کنم و یواش گفت
م:هییییسسسسسسسسس.دیشب ایمان تو خواب خودش رو خیس کرد.دیگه نگو.زن عموت بیچاره ناراحت میشه.خودش کلی خجالت کشید.
من:آها.باشه.
م:راستی پسرم حال دوستت چطوره.پیشش میموندی مادر.گناه داره خودش تنهایی ناراختم هست.پدر و مادرش کی میان.
تو دلم خندیدم و گفتم چقدر هم ناراحته.فوری جواب دادم
من:گفت فردا شب.منم قراره شب برم پیشش دوباره.
م:آره مادر.برو.دوستته.باید هواش رو داشته باشی.
من:چشم.
م:صبحونه خوردی؟
من:آره مامان.همونجا خوردم.
م:الکی نگی ها.اگر نخوردی بیا برات بذارم.
من:نه بابا.خوردم.
مامان دیگه پا پیچ نشد و رفت سر غذا.رفتم تو یخچال یه موز برداشتم و شروع کردم به خوردن.زن عمو رفته بود تو آشپزخونه کمک مامان.رفتم تو اتاقم و ساعت رو یه نگاهی کردم 12 بود.رفتم سراغ درسام و فکر کنم یه دو ساعتی مشغول بودم که یکی در اتاق رو زد.
من:بله؟
زن عمو:اجازه هست محمد جان؟
رفتم سریع در رو باز کردم و گفتم
من:بله زن عمو بفرما تو
اومد نشست روی صندلی کامپیوتر و گفت
زن عمو:خواستم ازت بابت تشک معذرت خواهی کنم.واقعا ببخشید.
من:نه بابا.این چه حرفیه.بی خیالش.بچه اگر خودشو خیس نکنه که بهش نمیگن بچه.
خندید و دیگه چیزی نگفت و وقتی دید دارم درس میخونم رفت بیرون.دیگه حوصله درس رو نداشتم.رفتم کامپوتر رو روشن کردم و یکم تو نت چرخ زدم و ایملم رو چک کردم دیدم یه ایمیل از پسر عمم امین اومده.تاریخش مال 2 روز پیش بود ولی من وقت نکرده بودم میلم رو چم کنم.بالاخره خوندمش.چیز مهمی نبود.میخواست برم بانک و یه مقدار پول که تو حسابش داشت براش بگیرم بدم به مامانش اینا.جوابشو دادم و دیسکانکت کردم و یه آهنگ از داربوش گذاشتم و باش زمزمه میکردم.

دوباره میسازمت وطن
دوباره میسازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگر چه با استخوان خویش

دوباره میسازمت وطن
دوباره میسازمت وطن

اگر چه پیرم ولی هنوز
مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میکنم در کنار نووادگان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام
به گور خود خواهم ایستاد
تا سر شود قلب اهرمن
به ناله مردمان خویش

دیدم در اتاق یهو باز شد و ایمان با دو اومد تو و امیر هم پشت سرش اومد دنبالش.ایمان که 4 سالش بود اومد پشت من قایم شد و با همون لحن بچه گونه گفت
ایمان:محمد...محمد میخواد بزنه.
بعد انگار گریش گرفته بود.دیگه حرفش رو ادامه نداد.خندم گرفته بود.امیر یه شمشیر اسباب بازی گرفته بود دستش و هی داد میزد میخوام گوشاتو ببرم و حمله میکرد طرف ایمان و من میگرفتمش.امیر کلاس دوم دبستان بود.
من:ااااااااااا.چه کاریه؟بزرگ شدی دیگه تو.آدم داداشش رو میزنه؟
امیر:میخوام گوشاش رو ببرم
دوباره حمله کرد طرف ایمان.از دست این دو تا خندم گرفته بود که چه دنیای کوچیک و قشنگی دارن.واقعا خوش به حالشون.تو اون لحظه فقط آرزو میکردم کاش منم دوباره بچه میشدم.به زور شمشیر رو از امیر گرفتم و انداختم بالا کمد.بعد دستاشو پاهاشو گرفتم و گفتم
من:ایمان بیا.بیا بزنش.
ایمان که کلی ذوق کرده بود با همون لحن بچه گونه و قشنگ خندید و اومد طرف من و هی با دستهای کوچیک و ظریفش آروم میزد تو صورت امیر.بعد از چند تا کشیده یواش که زد رو کردم سمت ایمان و گفتم
من:بسه دیگه
بعد رو کردم به امیر و گفتم
من:دیگه اذیتش نمیکنی؟
امیر که یکیم دردش گرفته بود بلند داد زد
امیر:نه.نه.باشه.دیگه نمیکنم
ولش کردم و دو تاشون رو بوس کردم و فرستادم بیرون.بعد از چند دقیقه امیر اومد دنبال شمشیرش.یه چشم غره بهش رفتم بیچاره سرش رو انداخت پایین و رفت بیرون.خیلی گشنم شده بود.ساعت تقریبا 3 بود.از اتاق اومدم بیرون و داشتم میرفتم به مامان بگم واسم ناهار بکشه که گوشیم زنگ خورد.نگاه کردم دیدم النازه.دوباره برگشتم تو اتاق و رو مبل راحتی یه نفره ای که تو اتاق بود نشستم و جواب دادم
من:سلام بر عشق من
ا:سلام.خوبی؟زنگ زدم ببینم ساعت چند آماده باشم بیای بریم.
من:هاااااااا.ساعت 6:30 خوبه؟
ا:چیییییییی؟6:30.ااااااااااااااااا.خیلی بدی.تا 6:30 دیوونه میشک که.
من:پس چی؟میخوای الان تو این گرما بیام بریم بیرون.هه هه هه
ا:ااااااااا.مسخره نکن.5 بیا پیشم تا یکیم پیشم باشی بعد با هم بریم.
من:زوده بابا.5 گرمه.
ا:یعنی حاضر نیستی واسه من یکی گرما رو تحمل کنی؟(با یه لحن باحالی گفت)
من:باشه بابا.تو هم هی دست بذار رو نقطه ضعف من و خرم کن.
خندید.
من:راستی سپیده پیشته که؟
ا:آره.اینجاست.رفته تو اتاقم داره فیلم میبینه.میگه میخواد شب بمونه.
من:چیییییییییی؟پس من بیام چیکار دیگه؟
ا:اااااااااااااااااا.اون چکار به ما داره.
من:زشته.بابا میترسم ناراحت بشه.
ا:اصلانم ناراحت نمیشی.واسا تو یه لحظه.
دیدم داره سپیده رو صدا میزنه.پشت تلفن هی داد میزدم
من:الناز...الناز ....جون محمد بیخیال شو.النااااززز.
اما نمیشنید.یهو دیدم یکی داره از پشت تلفن سلام میکنه
س:سلام آقا محمد
فهمیدم باید سپیده باشه.
من:سلام علیکم.حال شما.تسلیت میگم.ببخشید این الناز خیلی شیطونه.
س:نه بابا.خواهش میکنم.لطفا شب بیاید.اگر مزاحمم من میرم.راستش با این تعریفهایی که الناز میکنه خودم هم دوست دارم ببینمتون.
من:نه بابا مزاحم چیه.فقط میگم درست نیست دیگه من شب بمونم.
س:نه.شما بیاید من میرم.
من:نه نه اختبار دارید.شما چرا برید؟
س:حب شما من باشم نمیاد که.
یکم ناراحت شده بود.بالاخره قبول کردم و گفتم
من:انگار حریف شما دو تا نمیشم من.باشه شب میام.
س:خوشحالمون میکنید.
بعد خداحافظی کرد و گوشی رو داد به الناز.
من:میکشمت تو رو.چرا گوشی رو دادی بهش؟
ا:ااااااااااا.خب باید بیای دیگه.من ساعت 5 منتظرتم
بعد سریع تلفن رو قطع کرد.خندم گرفته بود از این کاراش.یکم فکر کردم ببینم کار درستی هست برم یا نه.بعد با خودم گفتم حالا ولش کن.میریم اگر این دختر عمش چیزیش میشد برمیگردم.تو فکر بودم که صدای زنگ اس ام اس بود.بازم الناز بود.نوشته بود:
((ببخشید خداحافظی نکردم ها.خواستم دیگه نتونی بهونه بیاری.بازم ببخشید.بووووووسسسسسس.ساعت 5 منتظرتیم.خداحافظ))
همین طور که تو فکر بودم از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه دیدم بابا و عمو تازه از مغازه اومدن.عمو سعید صبح رفته بود مغازه پیش بابام.بابام نمایندگی لوازم ماشین سنگین داشت.رفتم طرف عمو سعید و یکم حال و احوال پرسی کردیم و بعد نشستیم روی مبل و همینطور حرف میزدیم که مامان صدامون زد و رفتیم واسه ناهار.ماکارونی درست کرده بود چون امیر و ایمان دوست داشتن.ایمان اومد روی صندلی جفت من نشست و و هی با همون لحن قشنگ بچه گونه اش باهام حرف میزد.ناهار رو خوردم و ساعت رو نگاه کردم دیدم 4 شده.تازه یادم اومده بود هنوز بعد از دیشب و اون ماجرا حموم نرفتم.حوله و تیغ رو برداشتم و رفتم حموم.خودم رو خوب شستم و تمیز کردم و صورتم رو هم صفا دادم و اومدم بیرون.دیگه ساعت شده بود 4:25.بهتر دیدم برم چون دوست نداشتم دیر برسم.به مامان گفتم میرم پیش دوستم هم درس بخونیم هم اون تنها نباشه.توی یه ساک هم باهام لباس خونگی بردم که دیگه جلوی دختر عمش مجبور نشم اون شلوارک صورتی رو بپوشم.اومدم بیرون.هوا داغ داغ بود.خیلی گرم اما خدا رو شکر شرجی نبود و این یعنی عرق نمیکردم.یکم خوشحال شدم.راه افتادم اما آفتاب انقدر تیز بود که دیگه رفتم در آزانس و یه ماشین گرفتم.رانندش آدم خوبی بود.بدون اینکه من بگم خودش کولر رو زد.حالا نمیدونم دلش واسه من سوخت یا واسه خودش.توی راه یه آهنگ قدیمی از گوگوش گذاشته بود که آدم رو به قول آرش حالتی میکرد.دیگه رسیده بودیم.در خونشون پیاده شدم و پول رو حساب کردم.ساعتم رو نگاه کردم.هنوز 5 دقیقه به 5 مونده بود.آیفون رو زدم که الناز جواب داد و کلی ذوق کرد که اومدم.خودمم خیلی لذت بردم که اینقدر باعث خوشحالی عشقمم.در باز شد و رفتم تو.انگار صبح گل ها و درخت ها رو آب داده بودن چون خامش هنوز یکم خیس بود.رو سنگ فرش راه میرفتم و با صدای کفشم رو سنگ ها واسه خودم ریتم ساخته بودم.رسیدم در ورودی.با انگشتم یه در کوچیک زدم دیدم در باز شد....
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 10:54 |




چشمام رو رو هم گذاشته بودم و اصلا به سکس فکر نمیکردم چون نه حوصلشو داشتم اون وقت شب نه خودم دلم میخواست.فقط دلم میخواست عزیزم بیاد تو بغلم و بوسش کنم تا صبح تو آغوشم باشه.لذت خوبی داشتم.خیلی خوب.همینطور که روی کمر خوابیده بودم و چشمام بسته بود حرکت چیزی رو روی لبم حس کردم.چشمام رو باز کرم دیدم النازه داره با انگشتش روی لب من میکشه.خیلی خوشم اومده بود.هیچ تکونی نخوردم تا کارش رو بکنه.چشمام باز بود زل زده بودم توی چشمای آبی قشنگش.اونم داشت چشمای منو نگاه میکرد.تو چشماش یه خواهش بود.یه حس غریب.نمیدونم چی بود. اما هر چی بود دلم رو آشوب میکرد.
من:گلم
ا:چیه؟
من:بیا پیشم دراز بکش.
ا:چشم.
خوابید جفتم و به پهلو و منم به پهلو رو به روش خوابیدم.دلم میخواست سرم رو بذارم رو سینش و یه دل سیر گریه کنم.نمیدونستم واسه چیه که اینقدر دلم گرفته اما خیلی دلم میخواست اشک بریزم.بازم غرور لعنتی اجازه نداد و بغضم رو تو گلوم شکستم.دستم روی بازوی لطیف و سفیدش بود.بدنش داغ داغ بود.داغی بدنش منو هم تحریک میکرد.با دستم روی بازوش میکشیدم و سرم رو برده بودم تو گردنش و هی بوسه های کوچیک ممیزدم.بعد از چند دقیقه سرم رو آوردم بالا و تو چشاش نگاه کردم.لبم رو بردم جلو و گذاشتم رو لبش.بازم همون طمع رو میداد.نمیدونم چی میزد به لبای نازش.اصلا دلم نمیخواست سکس کامل داشته باشیم.دلم میخواست تا صبح فقط لباشو و بدنش رو ببیوسم و بو کنم.لبش رو از لبم جدا کرد و گفت
ا:محمد
من:بله عزیزم
ا:میگم ..تو...تو فکر میکنی هنوز هم وقتش نشده؟
منظورش رو فهمیده بودم.فهمیدم که دوست داره سکس داشته باشه.بدن داغش اینو نشون میداد.داغیش تحریکم کرده بود و این آروم صحبت کردنش و لحن خواهشی که تو صداش بود بیشتر مایلم میکرد.
من:نمیدونم.نمیدونم به خدا.
ا:محمد الان دیگه وقتشه.من دوستت دارم،تو دوستم داری.ما عاشق همدیگه ایم.چرا هنوز فکر میکنی زوده؟
فوری لبش رو گذاشت رو لبم و نذاشت صحبت کنم.حرفاش تحریکم کرده بود.بعد از چند دقیقه لب گرفتن رفتم سراغ لاله گوشش و برای اولین بار با دستم سینه های نازش رو از روی لباس میمالوندم.چشماش از فرط شهوت خمار شده بود و ......................... .


با احساس یه چیز که روی پهلوم راه میره چشمام رو باز کردم.دیدم هنوز تار بود.هوشیار نشده بودم و یکم که گذشت و الناز رو که دیدم همه چیز و اتفاقات دیشب یادم اومد.خودم رو نگاه کردم دیدم فقط یه شورت پامه.یکم خجالت کشیدم و پتو رو کشیدم رو پام.الناز همینطور داشت واسم آروم آروم حرف میزد
ا:عزیزم.محمدم.خوبم .عشقم.بلند نمیشی؟
من نای بلند شدن نداشتم.خیلی خسته بودم.ساعت بالای سرم رو نگاه کردم تقریبا 9 بود.بهتر دیدم بلند شم.
من:سلام عزیزم.صبح بخیر.(با همون صدای نکره ای که اول صبح دارم)
ا:سلام زندگی من.پاشو دست و صورتت رو بشور بیا که صبحونه رو حاضر کردم.
توان صحبت کردنم نداشتم.الناز رفته بود تو آشپزخونه و من یکم به خودم کش و قوس دادم و شلوارک رو که پایین تخت افتاده بود پام کرد.تلو تلو خوران رفتم سمت دستشویی.دست و صورتم رو شستم تازه یادم اومد که هنوز حمام هم نرفتم.یه نگاه به سر تا پام انداختم از دیدن شلوارک صورتی تو پام خندم گرفته بود.از دستشویی اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه دیدم به به.الناز خانم چه سفره هفت رنگی چیده.شروع کردم به خورن.خامه و عسل میخوردم.الناز داشت پنیر میخورد.روی صندلی روبروم نشسته بود.بازوهای سفیدش رو که دیشب زیادی مالونده بودم و قرمز شده بود مدام نگاه میکردم.پوستش خیلی سفید و لطیف و حساس بود.یه لحظه فکر کردم که واقعا چقدر دوستش دارم.دلم برای بازوهاش که قرمز شده بود سوخت.دیشب واسه اولین بار بود که با کسی سکس داشت.لذت زیادی تو وجودش بود اینو از چشماش میفهمیدم.دیگه چشاش اون حالت خواهشمندانه دیشب رو نداشت.خوشحال بودم و به خودم میبالیدم که عشقم راضیه و سرحاله.بالاخره صبحونه رو خوردیم و با کمک هم جمعش کردیم رفتیم نشستیم پای تلویزیون.ساعت 10 بود.تلویزیون داشت برنامه کودک نشون میداد.بهتر دیدم که برم اما دلم برای النازم میسوخت که خودش تنها بود.نمیدونستم چیکار کنم.به هر حال باید یه جور بهش مگفتم.
من:الناز جان
ا:بله عزیزم؟
من:میگم بهتر نیست که من دیگه برم؟از دیروز تا حالا اینجام.
ا:ااااااااااااااا.کجا بری.بابا اینا فردا شب میان.خودم تنهایی میپوسم تو این خونه.
من:خب باشه.میرم بعد از ظهر طرفای ساعت 6 میام با هم بریم بیرون.
ا:بعد با هم میایم خونه و شما شب پیشم میمونی.هه هه هه(یه معصومیت خاصی تو چهره اش بود اون لحظه که تا حالا ندیده بودم)
نتونستم جلوی میل خودم و اصرار های اون رو بگیرم.
من:باشه.پس من الان میرم تو هم یه زنگ به سپیده تا بیاد پیشت تنها نباشی باشه گلم؟
ا:چشم آقااااااااا.
من بلند شدم که برم لباسامو که روی مبل جفتی افتاده بود بپوشم که الناز دوباره گفت
ا:محمد
من:بله.جونم؟
ا:خواستم بابت دیشب تشکر کنم.خواستم بگم که خیلی دوستت دارم خیلی.
اومد روبروم ایستاد و زل زد توچشام.لبش رو گذاشت رو لبم و بلامون تو هم گره خورد.چند دقیقه داشتیم لب میگرفتیم که از خودم جداش کردم و گفتم
من:همه وجودم ماله تو به خدا.خیلی دوستت دارم
ا:محمد
بکدفعه خودش رو انداخت تو بغلم.منم موهاش رو نوازش میکردم و با هم نجوا میکردیم.خودش رو از تو بغلم در آورد و رفت رو مبل نشست.تلفن دستش بود داشت زنگ میزد به دختر عمش سپیده که بیاد پیشش.لباسام رو پوشیدم و رفتم جلوش واسادم.به دختر عمش گفت یه دقیقه گوشی.خم شدم یه بوس رو گونش کاشتم و خداحافظی کردم.موقع رفتن بلند گفت
ا:مواظب خودت باش
من:چشم.
از در که اومدم بیرون دیدم بههههههههه چه شرجی گندیه.آدم جون میداد.به خودم لعنت دادم که اومدم بیرون چیکار.هیمنطور قدم میزدم و با موبایل برا خودم این آهنگ رو گذاشته بودم و زمزمه میکردم.
هنوزم در پی اونم....که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه....منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم....که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه....منم چون قایقش باشم...منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم....که عمری مرهمم باشه
شریک خنده و شادی...رفیق ماتمم باشه
خدایا عشق من پاکه...اگر چه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی....که از عشق تو دل چاکه
میگن جوینده یابنده است...ولی پاهای من خسته است
من حتی با همین پاها...میرم تا حدی که جا هست

میگن جوینده یابنده است...ولی پاهای من خسته است
من حتی با همین پاها...میرم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم....که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش.... کنه پاکو و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام....بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای....منم ای گل تو رو میخوام

با خودم زمزمه میکردم و یه جور میخواستم از فکر و خیال فرار کنم.رسیده بودم سرخیابون.یه دربست گرفتم و رفتم خونه.سر کوچه پیاده شدم و پول رو حساب و کردم و قدم زنان رفتم سمت خونه.رسیدم زنگ رو زدم و مامانم که فهمید منم در رو برام باز کرد.تا رفتم تو اولین چیزی که دیدم تشک تختم بود که تو حیاط پهن بود.تعجب کرده بودم.نمیدونستم چرا تشک تو حیاطه.تو همین فکرا بودم که در ورودی خونه رو باز کردم و رفتم تو.

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:55 |




در رو باز کردیم و رفتیم تو.چراغ های حیاط خاموش بود و حیاط تاریک و با اون درختهای نخل که باد شاخه هاشون رو تکون میداد خیلی ترسناک شده بود.الناز دست منو محکم گرفته بود تو دستش و تند تند راه میرفت.خواستم یه صدا از خودم در بیارم بترسونمش اما بعد منصرف شدم.رسیدیم به در خونه و رفتیم تو.الناز سریع چراغهای حیاط رو روشن کرد.چراغ ها که روشن شد تازه فهمیدم تو شب چقدر حیاطشون قشنگه.رفتیم توی خونه و وسایل رو گذاشتیم روی میز مربعی شکل کوچیکی که تو آشپزخونه بود.کلی چیز خریده بودیم.تو اون هوای گرم وقتی وارد آشپزخونه که یه کولر دو تیکه داشت توش کار میکرد شدم یه احساس خوبی بهم دست داد مخصوصا وقتی روی سنگ فرشهای سرد آشپزخونه را میرفتم.یواشکی دفتم مانتویی که خریده بودم رو گذاشتم دم در ورودی تو جا کفشی که نبیندش.اومدم توی حال و گفتم.
من:الناز خیلی گشنمه.بیا اول شام رو بخوریم بعد بیایم سرغ اینا.
ا:باشه.بریم که منم گشنمه.
همونجا رو مبز نشستیم و شروع کردیم به خوردن.اینقدر گشنم بود که تو 5 دقیقه مال خودم رو تموم کردم و دیدم الناز داره به زور مال خودش رو ومیخوره.3،4 تا تیکه ازش مونده بود.
من:نمیخوری؟
ا:وای نه دیگه.دارم میترکم.
من:بده به من.
چشماش 4 تا شد.
ا:تو هوز جا داری ؟
من:آره.خیلی گشنمه.
چیزی نگفت و رفت تو آشپزخونه گیر وسایل شد و دیدم داره با کی تلفنی صحبت میکنه.گوش که دادم فهمیدم با دختر عمش سپیده بوده که قرار بود امشب بیاد پیشش تا شب تنها نباشه.بهش گفت که دوستم پیشمه و نمیخواد بیاد.منم بعد از اینکه پیتزاها رو خوردم و جعبه ها رو با بشکه نوشابه که خالی شده بود انداختم تو زباله رفتم کمک الناز.همینجوری که داشتیم میوه ها رو میشستیم و میذاشتیم توی یخچال با هم شوخی میکردیم و هی میخندیدیم.
من:میگم تو همیشه اینقدر کار میکنی تو خونه؟
ا:نه بابا.دست به سیاه سفید نمیزنم.امروز چون عشقم اومده پیشم دارم کار مینم عزییییزززم.
یه لبخند بهش زدم و دیدم کارا تموم شده.ساعت رو نگاه کردم 10 بود.گفتم بیا بریم یکم فیلم ببینیم.ماهواره رو روشن کردم و اینقدر کانال عوض کردم تا بالاخره زدم .NT1 داشت یه فیلم قشنگ عاشقانه میذاشت.وسطاش بود که ما رسیدیم.آخرای فیلم بود که پسر دختره از هم یه لب جانانه گرفتن.الناز جفتم نشسته بود خودش رو بهم چسبونده بود منم همین کار رو کردم و بهش نزدیک تر شدم.دستمو انداختم دور کمرش و کشیدمش طرف خودم اونم فهمید و اومد روی پام نشستوهمین طور که با هم حرفای عاشقانه میزدیم تقریبا شهوت کل وجودمون رو فرا گرفته بود.سرمو بردم طرف گردنشو هی بوسه های کوچیک میزدم اونم تو خودش میپیچید هی آه های خفیف میکشید.رفتم طرف لاله گوشش و هی مخوردمش.با دستام هی روناش و پاهاش رو میمالوندم.بعد از چند دقیقه صورتشو برگردوند طرف و من لبش رو گذاشت رو لبم.بلندش کردم انداختمش روی مبل و خودمم افتادم روش.از هم لب میگرفتیم و بدن هم رو میمالوندیم.فکر کنم 10 دقیقه ای بود تو اون حالت بودیم.فکم درد گرفته بود.الناز هم داشت اون زیر خفه میشد.تو همین حال زنگ موبایلم به صدا در اومد.لبمو از لبش جدا کردم یه بوس کوچیک گذاشتم رو لبش و از مبل اومدم پایین رفتم روی صندلی که نزدیکم بود نشستم،دست کردم تو جیب شلوارم که هنوز پام بود موبایل رو در آوردم دیدم از خونه است.
من:بله؟
مامان:سلام پسرم.کجایی چرا نمیای؟شام برات نگه داریم؟
واااااااااای.تازه یادم اومده بود بهشون نگفتم که شب میمونم.
من:نه مامان.این دوستم پدر بزرگش فوت کرده خودش تنهاست و ناراحت هم هست.امشب پیشش میمونم گناه داره تنها باشه.
مامان:آخییییییییی.طفلکی.خب مادر بیارش خونه خودمون که تنها هم نباشین.
تو دلم خندیدم . گفتم اگر آوردمش که موهاش رو ریش ریش میکنی.یه پوزخند زدم
من:نه مامان.همینجا میمونم شب.
مامان:باشه عزیزم.فقط شامت رو بخوری ها
من:چشم.دیگه کاری نداری؟
مامان یکم توصیه کرد که شب تا دیر وقت بیدار نمونین و یکم به دوستت برس خودش ناراحت و از این حرفا بعد خداحافظی کردم.الناز تو آشپزخونه بود و معلوم بود حرفام رو نصفه نیمه شنیده گفت.
ا:کی بود؟چه قربون صدقش میرفتی؟
من:مامانم بود.گفتم پدر بزرگه یکی از دوستام فوت کرده ناراحته شب پیشش میمونم.اونم گفت بیارش خونه خودمون.
الناز با خنده گفت
ا:هه هه هه .چقدر هم ناراحتم.پس پاشو بریم خونتون که مادرت دعوتمون کرده.
من:باشه میریم.اما من هیچ تضمینی به بازگشت نمیدم ها.
بازم الناز خندید.ساعت دیگه تقریبا 11 شده بود.یادم افتاد به مانتویی که واسش خریده بودم.
من:یه دقیقه صبر کن الان میام.
رفتم پلاستیک رو آوردم و اومدم پیشش رو مبل نشستم.آروم مانتو رو که کادو شده بود رو در آوردم و گفتم
من:تقدیم به عزیزترینم.
ا:واااااااااااااااا.این چیه دیگه؟
من:بازش کن میبینی گلم.
ا:واسه من خریدی؟
من:نه واسه دختر همسایه.خب واسه تو دیگه.
ا:کی خریدی؟تو که چیزی بات نبود.این که امانتیه مامانته.
من:حالا باز کن برات میگم.
مانتو رو گرفت و کاغذش رو باز کرد.چشماش گرد شده بود
ا:محمممممممممدددددددددد.این ...این همون مانتو هست؟
من:آره گلم.
ا:اااااااااااا.کی خریدیش.آها.پس بگو رفتی تو اون مغازه مانتو رو بخری.(اینو با یه لحن خاصی گفت)
من:آره.هه هه هه.
ا:محمد
من:جونم
ا:خیلی دوستت دارم.به خدا اصلا فکرشم نمیکردم.
پرید تو بغلم و یه بوس کوچیک رو گونم کاشت و لبشو همونجا روی گونم نگه داشت.سرشو آوردم بالا و یه نگاه بهش انداختم دیدم یه قطره اشک داره از چشمش پایین میاد.
من:ااااااااااااا.چرا داری گریه میکنی؟
ا:محمد..........خیلی دوستت دارم خیلی.
منو گرفت و به خوش فشار دارد.سرش رو سینم بود و داشت گریه میکرد.رطوبت اشکش رو که از لباسم رد میشد روی سینم حس میکردم.با دو تا دستم سرش رو گرفتم و آوردم بالا
من:عزیزم گریه نکن دیگه.طاقت ندارم به خدا.
ا:محمد دوست دارم تا آخر عمرم تو بغلت باشم.
لبمو بردم نزدیک و لبای خوشکل و نازش رو گذاشتم رو لبم.یه لب جانانه از هم گرفتیم و چند دقیقه همونجا رو پام نشسته و موهاش رو نوازش میکردم و با هم حرفهای قشنگ قشنگ میزدیم.دیگه بلند شدم و گفتم
من:عزیزم بریم بخوابیم که من خیلی خوابم میاد.
ا:ااااااااااااا.صبر کن.میخوام مانتو رو بپوشم نشونت بدم.
من:واااااااایییییییییییی.راست میگی.آخ جون.زود برو بپوش.
رفت تو اتاق و من داشتم همینجور با خودم فکر میکردم.باز افکار کثیف و آزار دهنده میومد تو ذهنم که آخرش چی میشه؟همش به این فکر میکردم که ایندفعه روزگار میخواد چطور من و از عشقم جدا کنه.یعنی بازم مثل فرشته و پریسا میشد.آخه مگه من چیکار کرده بودم که اینقدر درد تو دلم داشتم.چه گناهی کرده بودم خدا؟دلم میخواست گریه کنم دلم میخواست به هق هق بیفتم اما باز بغضم رو تو گلوم شکسم. با این فکرا اعصابم خورد شد و دندونام رو به هم فشار دادم و سعی کردم با بلند کردن صدای آهنگی که داشت از ماهواره پخش میشد این افکار رو از خودم بیرون کنم.چند دقیقه بعد الناز اومد بیرون.خدایا این دختر چقدر ناز و خوشکل بود.یه آرایش ساده هم کرده بود که زیر نور آبی چراغ خوابی که بالای سرش روشن بود مثل کسی بود که تازه از بهشت اومده بود.مانتو با حاشیه های سنتی و زیبایی که داشت تو تن الناز خیلی قشنگتر شده بود.
ا:واااااایییییی.محمد دست گلت درد نکنه.واقعا مرسی.خیلی خوشکله.
داشت ذوق میکرد.خیلی خوشش اومده بود.
من:قربونت برم عزیزم.من همه وجودم مال تو هستش.این که چیزی نیست.
ا:مرسی مرسی مرسی.
من:خیلی بهت میادا.ایشالا تو جشنات بپوشیش.
ا:محمد خیلی ماهی به خدا.
از رو مبل بلند شدم و گفتم
من: خب بریم بخوابیم که چشمام دیگه باز نمیشه.
ا:باشه.صبر کن برم درش بیارم.برو تو اقاق مامان اینا الان میام.
من:نه.میخوام امشب تو اتاق عزیزم بخوابم.
هنوز تو اتاقش نرفته بودم.بس که خونشون بزرگ بود.ظهرم که اومدم وقت نکردم برم تو اتاقش.دلم میخواست ببینم چه شکلیه.
ا:باشه.اما تختش یه نفرست نمیشه خوابید اونجا.
من:باشه.فقط میخوام اتاقت رو ببینم.بذار ببینم بعد میریم تو همون اتاق بابات اینا میخوابیم.
دست منو گرفت و برد تو اتاقش.رنگ دیواراش آبی کمرنگ بود که قاب عکس ها و مجسمه های قشنگی روی دیوار آویزون بود.یه سمت دیگه اتاقش یه میز تحریر چوبی قشنگ گذاشته بود و یکم اونطرف تر تختش بود.اتاقش با سلیقه چیده شده بود.معلم بود مادرش نچیده و کار خودشه.یه لب تاپ رو میز تحریرش خود نمایی میکرد.چیزی که زیا تو اتاقش بود مجسمه بود.یکی از مجسمه ها که از بقیه قشنگتر بود یه پری دریایی بود کهگیتار دستش بود.رفتم دستم رو کشیدم روش یهو شروع کرد اهنگ زدن.فکر نمیکردم الکتریکی باشه.
من:چقدر این قشنگه.
ا:آره.اینو عموم از سوئیس واسم گرفت.هیمن چند ماهه پیش که اومده بود ایران واسه عید.......محمممممممممد
من:جانم
ا:این برا تو.
من:نه.نه نمیخوام.درست نیست.هیچ وقت یادگاری که کسی بهت داده به کس دیگه ای هدیه نده.
ا:ااااااااااا.چرا؟.تو که کسی نیستی.مال تو دیگه.باشه؟
خیلی دلم میخواست قبولش کنم چون خیلی قشنگ بود اما یه چیزی که نمیدونستم چیه مانع مید.اینقدر اصرار کرد که قبول کردم.اتاقش رو که دیدم رفتم تو اتاق باباش اینا که بخوابم.اونم موند تا لباسش رو عوض کنه و بعد بیاد.هنوز شلوارکی که ظهر بهم داده بود تو اتاق باباش اینا بود.تی شرت و شلوارم رو در آوردم و شلوارک رو پام کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و منتظر موندم تا اون بیاد.بازم فکر.بازم فکرای بیخود امدن سراغم . یه دقیقه که تنها میشدم فکر میومد سراغم.خودم رو زدم به بیخیالی و نذاشتم زیاد مغزم کار کنه.خدا رو شکر الناز خیلی زود اومد.همون شلوارک لی ظهری با اون تاپ آبی کمرنگ تنش بود.زود چراغ رو خاموش کرد و آباژور جفت تخت رو روشن و کرد اومد پیشم

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:53 |




نمیدونم چقدر خواب بودم .فقط یکی داشت تو گوشم نجوا میکرد.یکم که هوشیار تر شدم فهمیدم النازه.واااااااااااای خدا.چقدر صداشو دوست داشتم.مثل پرنده های بهشتی بود واسم صدای نازش.
ا:محمد.عزیزم.گلم.عشقم.نمیخوای پاشی؟(با حالت نجوا گونه در گوشم میگفت)
کمی به خودم کش و قوس دادم و اینور اونور کردم تا یکم حالم جا اومد.ساعت رو نگاه کردم.5:30 بود.من 3 خوابیده بودم.یعنی 2:30.خوب بود.یهو دیدم یکی لپم رو بوس کرد.دیدم النازه.
ا:سلام به آقای خوابالو.
من که صدام خیلی بعد از خواب کلفت و گرقته است.گفتم:
من:سلام.
ا:وااااااااایییییییی.چه صدات وحشتناک شده.چرا اینجوری میکنی صدات رو.نکن بدم میاد.
من:به خدا بعد از خواب اینجوریم.بذار 10 دقیقه دیگه درست میشه.
من که روی تخت نشسته بودم و الناز جفتم پایین تخت اسیتاده بود دستش روحلقه کرد دور گردنم و منو خوابوند روی تخت و خودش اومد جفتم خوابید.موهام رو که بلند هم بودن نوازش میکرد و دستش رو میکشید رو صورتم.چند دقیقه تو همین حال بودیم که من کمرش رو گرفتم کشوندمش روی خودم.بدنش خیلی داغ بود.نمیدونستم کی بیدار شده.موهاش که کوتاه بودن زیبایی خاصی بهش میداد مخصوصا با مشی که کرده بود.داشتم با دستم رو گونه هاش میکشیدم.صورتش رو آورد جلو منم هم لبم رو گذاشتم رو لبش و لبامون تو هم قفل شد.احساسی داشتم که انگار توی بهشتم.دلم میخواست تا همیشه اونجوری بمونم.هر کس تجربه کرده میدونه.چشیدن طمع لبای کسی که قدر زندگیت دوستش داری لذتی داره که هیچ کار دنیوی دیگه ای نداره.دلم نمیخواست از خودم جداش کنم.لبم رو از لبش جدا کردم و گونه هاش رو میبوسیدم و میبوییدم.رفتم سمت لاله گوشش و توی گوشش یواش میگفتم دوستت دارم.دوستت دارم عشق من.بعد لاله گوشش رو خوردم.آه خفیفی کشید و خودشو انداخت جفتم و من رو کشوند روی خودش.اصلا دوست نداشتم با هم سکس داشته باشیم.زود بود.خیلی زود.هنوز زمان زیادی نگذشته بود که با هم آشنا شده بودیم.خودمم زیاد به سکس کامل علاقه ای ندارم.بیشتر مایل به عشق بازیم.همینطور که داشتم لاله گوشش رو میخوردم الناز خیلی خفیف و با حالت ناله میگفت:خیلی دوستت دارم.دوستت دارم.اومدم سمت پیشونیش و موهاش رو کنار زدم و پیشونیش رو یه بوسه کوچیک گذاشتم و بعد دوباره رفتم سراغ لبش.خیلی مزه خوبی داشت.فکر کنم اسانسی چیزی زده بود.همینجور که لبش رو میخوردم بدنش رو میمالوندم.دیگه بهتر دیدم تمومش کنم چون اگر ادامه میدادم میدونستم چیزی میشه که اصلا دوست نداشتم.یه بوس کوچیک رو لبش گذاشتم و خودمو انداختم کنارش و همینجور با موهاش بازی میکردم.هنوز حالش خراب بود.یه نیگاه به من کرد و یواش گفت:
ا:چرا ول کردی؟
من:الناز جان درست نیست.الان وقتش نیست.خیلی دوست دارم اما الان زمان مناسبی نیست.
الناز که حالش جا اومده بود چشاشو گرد کرد و گفت:
ا:یعنی چی؟
من:ببین ما زمان زیادی نیست با همیم.خیلی دوستت دارم عزیزم اما الان مناسب نیست.بهتره بذاریم واسه بعد.
حالش گرفته شده بود.خودمم خیلی عصبانی و ناراحت شده بودم.دوباره لبمو گذاشتم رو لبش .چند دقیقه ای همینطور لب همدیگه رو میخوردیم که الناز لبشو جدا کرد و گفت؟
ا:محمد
من:جونم
ا:تو چقدر منو دوست داری؟
من:خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی/
ا:یعنی حاضری واسم هر کاری بکنی؟
من:معلومه.تو همه زندگیمی عزیزم.
ا:خب میخوام یه کاری بکنی.
من:تو بگو بمیر من میمیرم.
ا:اااااااااا.از این حرفها نزن یه جوریم میشه.
من:خب بگو ببینم عشقم چی میخواد.
ا:امشب باید پیشم بمونی.
نمیدونستم چی بگم.قول داده بودم هر کاری میگه بکنم.خودمم دوست داشتم بمونم اما اگر میدونستم بمونم چی میشه.اصرار های الناز و میل خودم کار خودش رو کرد و گفتم
من:به خاطر عشقم حاظرم 1000 شب هم اینجا بمونم.
نیشش تا پشت گوشش باز شد.خیلی خوشحال شده بود.
من:حالا پاشو بریم واسه شام یه چیزی حاضر کنیم.
ا:اااااااااا.ولش کن.میریم بیرون میخوریم.
من:باشه.میریم بیرون به حساب الناز.
ا:جونم مال تو.باشه به حساب من.
دستمو گرفت و همونجوری که فقط یه شلوارک تنم بود آوردتم تو پذیرایی و رو مبل نشوند.ماهواره رو روشن کرد و زد پی ام سی.یه آهنگ خارجی بود.ریتم تندی داشت و من دوست ندارم از این اهنگها.کنترل رو گرفتم و ماهواره رو خاموش کردم.میخواستم یکم با هم صحبت کنیم.
ا:اااااااااااا.چرا ماهواره رو خاموش کردی؟
من:صبر کن.میخوام یکم باهات صحبت کنم.
ا:محمد
من:بله؟
ا:صحبت هات رو بذار واسه شب.میخوام امشب و تا صبح با عشقم بیدار بمونم.
من:باشه.هر چی تو بخوای.
ا:صبر کن یه چیزه قشنگ دارم میخوام بهت نشون بدم.
رفت از تو اتاقش یه دی وی دی آورد و گذاشت تو دستگاه.فیلم جشن تولد پارسالش بود.همه خونوادشون بودن.یکی یکی افراد رو بهم معرفی میکرد.خنده دار تر از همشون عمه پیرش بود.بالای عینکش یه برآمدگی بامزه داشت که مثل موش شده شده بود.خندم گرفته بود نمیدونستم چیکار کنم.الناز از رو مبل بلند شد و اومد روی پام نشست و واسم در مورد خودشون توضیح میداد.من اما تو فکر بودم.تو فکر اینکه خدایا آخرش چی میشه؟یعنی بازم جدایی؟یعنی بازم این سرنوشت سیاه و شوم من میخواد بازیم بده.یعنی بازم باید بشکنم و دم نزنم.خاطرات فرشته و پریسا یکی یکی از جلوی چشمم مثل فیلم رد شدن.حرفهایی که با هم زده بودیم میومد توی ذهنم.جاهایی که با هم رفته بودیم.گریم گرفته بود.هیچ وقت جلوی کسی اشک نریختم تا حالا.اون روز هم بغضم رو تو گلوم نگه داشتم و از داخل خورد شدم.داشتم با خودم راجع به سرانجام این خوشی ها فکر میکردم.یه تکون شدید تو بدنم حس کردم.
ا:هییییییییییی.کجا رفتی تو؟
من:ها....ها...هیچ جا همین جام.
ا:اصلا فهمیدی چی گفتم؟
من:آره.الناز پاشو بریم بیرون.تو این 4 دیواری دارم خفه میشم.
ا:آخخخخخخ جوووووون.بذار حاضر شم الان میام.
دوید و رفت تو اتاقش.من هم رفتم تو روی اون یکی مبل که شلوارم رو انداخته بودم برش داشتم و پام کردم و رفتم تی شرتم رو از اتاق باباش اینا برداشتم پوشیدم و رفتم تو حیاط منتظر موندم تا بیاد.یه 10 دقیقه ای طول کشید تا حاظر شد و اومد.مثل ماه بود.خودش خوشکل بود با این آرایش ساده ای و اون شال نارنجی دیگه واقعا خوشکل بود.از خونه زدیم بیرون و رفتیم سمت بازار.پشت ویترین مغازه ها می ایستادیم و الناز نظر میداد.چیزای باحالی میگفت.از هر چیزی یه عیبی میگرفت..رفتیم به یه لباس فروشی رسیدیم.مانتوهای پشت ویترینش واقعا خوشکل بودن.الناز محو تماشا بود.اشاره کرد به یه مانتو سیاه مجلسی و گفت:
ا:واااییی محمد ببین اون چه نازه.
من:آره.خیلی خوشکله.
یهو یه فکری اومد تو ذهنم که بهش که فکر میکردم لذت میبردم.
من:یه لحظه تا تو داری اینا رو میبینی صبر کن من برم یه امانتی از یکی از دوستام بگیرم و بیام.
ا:باشه.منتظرم اینجا.
دروغ گفتم.میخواستم برم عابر بانک پول بگیرم.یه 15 تومنی تو جیبم بود اما میخواستم اون مانتو رو واسه الناز بخرم.قیمتش 84 تومن بود.رسیدم عابر بانک.واااااااااااوووو.دیگه گریم گرفته بود.این همه ادم.یه ساعت معطل میشدم.داشتم تو دلم به مردم و خودم و کل مسوولای بانک و خلاصه همه فوش میدادم که یهو چشمم افتاد به زن عموم که اولای صف بود.انگار دنیا را بهم داده باشن دویدم سمتش و گفتم:
من:سلام زن عمو.
زن عمو که حواسش نبود یهو جا خورد و یکم ترسید.
زن عمو:وووووویییییییی.بمیری تو.مردم از ترس.
من:ببخشید تو رو خدا.خواستم پول بگیرم دیدم باید یه 2 ساعتی واسم که شما را دیدم.این کارتم از کارت من هم یه 100 تومن بگیرید.
زن عمو:اااااااااا.این چه حرفیه.بذار الان خودم بهت میدم.
من:نه زن عمو.بیا این کارتم.رمزش هم ...... هست.
زن عمو کلا آدم مهربونی بود و برخلاف بیشتر هم عروس های دنیا رابطه ی خیلی خوبی با مادرم داشت و واسه مامانم مثل یه خواهر بزرگتر بود.بالاخره بعد از کلی تعارف قبول کرد از کارت خودم بگیره.نوبت زن عمو شد و پول رو گرفت و بهم داد.
من:واقعا مرسی.اگر میخواستم بایستم تو صف 2 ساعتی طول میکشید.
زن عمو:نه بابا.این حرفا چیه.وظیفم بود.
با زن عمو خداحافظی کردم و اومدم سمت لباس فروشی.فکر کنم خیلی طول دادم چون الناز به دیوار تکیه داده بود و سرش پایین بود.صدامو کلفت کردم و گفتم
من:خانم لطفا اینجا تجمع نکنید.مگه تابلو رو نمیبینید.ورود خوشکلان ممنوع.
سرشو آورد بالا و تا منو دید گفت
ا:ایییییییی مرض بگیری.کجا رفته بودی؟
من:حالا بهت میگم.یه دقیقه صبر کن برم تو این مغازه کار دارم.واسا همینجا.فرار نکنی ها.هه هه هه
ا:باز کجا دوباره؟
من:هیچ جا.تو همین مغازه.صبر کن.
ا:باشه منتظرم.
رفتم تو و با عجله آدرس اون مانتو رو دادم و اون یه نمونش رو برام آورد و منم تایید کردم و سایز الناز رو گفتم و بالاخره تا حاضر شد و کادو پیچش کرد یه 10دقیقه ای طول کشید.بعد از کلی چونه قبول کرد 75 تومن بگیره.پول رو دادم و با یه پلاستیک اومدم بیرون.
من:خب بریم.
ا:این چیه؟
من:هیچی.یه امامنتیه.مال مامانمه.بریم خونه حالا نشونت میدم.
ا:خونه چیه؟ساعت 8 بریم خونه چیکار؟هوز شام نخوردیم.
من:آها راست میگی.بریم این پیتزا فروشیه آشناست مال دوستمه.
راه افتادیم سمت پیتزا فروشی.دو تا پیتزا خریدیم با 1 نوشابه خانواده.اصلا حوصله نداشتم اونجا بخوریم.پیتزا ها رو گرفتیم و سر راه 2 کیلو گیلاس و کلی خردنی و خرت و پرت خریدیم و هینطور که با هم حرف میزدیم راه افتادیم سمت خونه.
ا:چه باحال شدی تو؟دستت پر چیزه.مثل باباهای زحمت کش شدی.هه هه هه.
من:قربونت برم.خودم میشم بابای بچه هات.
ا:وااااااایییییییی.محمد فکرشو کن.من و تو.4 تا بچه هم دور و برمون.چه حال میده.
از طرز فکرش خندم گرفته بود.دنیاش ساده ساده بود.بی ریا.مثل یه بچه پاک و معصوم بود.مثل اون کم دیدم به خدا.
داشتیم با هم حرف میزدیم و هی الکی که دیگه رسیدیم در خونه.الناز کلید انداخت و رفتیم تو.

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 10:9 |




زنگ زدم به الناز:
من:خب.ببخشید.خیلی گشنم بود آخه.
ا:نه بابا.تو باید ببخشی.محمممممدد؟
من:جانم؟
ا:میشه امروز ببینمت؟
من:آره چرا نشه.بگو کجا و کی من در خدمتگذاری حاظرم ملکه.
ا:نههههههه.آخهههه..ایندفعه فرق میکنه.میخوام..میخوام بیای پیشم.(دو کلمه اخری رو با سرعت گفت و بعدش داشت نفس نفس میزد)
من:ااااااااااااااااا.عزیز فکر نکنم کار درستی باشه ها.اصلا مگه کسی خونتون نیست؟
ا:نه.مادربزرگ پدریم فوت کرده و المیرا و الهام(خواهراش بودن) با بابا و مامان رفتن کرج.من هم درس و مدرسه و امتحانات رو بهونه کردم نرفتم.
من:حالا چند روز تنهایی؟
ا:3،4 روز.البته شبها دختر عمم میاد پیشم اما اگر تو بیای میگم دیگه نیاد هه هه هه.
خیلی دلم میخواست برم اما نمیخواستم زیاد به هم وابسته بشیم.میدونستم اگر برم نه من میتونم خودم رو کنترل کنم و نه اون.دو دل بودم.خیلی مایل بودم و برم اما از عاقبتش میترسیدم.میترسیدم به الناز هم وابسته بشم و اونم بشه مثل اون دو تا.میترسیدم ایندفعه دیگه نتونم خودم رو جمع کنم.اون دوبار قبلی هم با کلی مشاوره و دکتر برگشته بودم.اعصابم به هم ریخته بود.داشتم همینطور فکر میکردم که داد زد:
ا:آآآآآآاهههههههاااااااایییییییی.کجا رفتیییی؟
من:ها ها ....هیچی هیچی گلم.
ا:خب پس میای دیگه؟بیا بیا دلم رو نشکن.
حرف از شکستن دل میزد.طعمش رو چشیده بودم و میدونستم چقدر بده.علاقه خودم و اصرارهای اون میلم رو بیشتر میکرد.
من:چشم.خدمت میرسم.حالا کی بیام؟
ا:خب همین حالا دیگه خنگه.مامان اینا صبح رفتن.
من:الااااااااااااان؟بابا ظهره تو این گرما با چی بیام؟
ا:با خر همسایه بیا.خب آزانس بگیر.
من:بعد پول آزانس رو جنابعالی حساب میکنید؟هه هه هه هه
ا:آرررره.بابا باشه.تو بیا من حساب میکنم.
من:شوخی کردم.چشم عزیز دلم.الان میاد.بووووووووووووس.
از پشت تلفن بوسش کردم و خداحافظی کردم و قرار شد تا 1 ساعت دیگه خونشون باشم.
به مامان اینا گفتم میرم خونه دوستم درس بخونیم.توی آفتاب سوزان و تیز ساعت 2 ظهر جنوب.شرجی و گرمی هوا.تو اون موقع فکر کنم هر چی خورده بودم عرق شده بود از تنم رفته بود بیرون.فقط یه آرزو داشتم اونم یه کولر بود.میخواستم پیاده برم و یکم فکر کنم.اما 2 دقیقه که راه رفتم به خودم گفتم:خیلی احمقی.تو این گرما میخوای پیاده بری.رسیدم به اولین آژانس دیدم یه ماشین داره.در رو باز کردم.هوای خنک توی آژانس داشت حال و هوام رو عوض میکرد.دلم میخواست همینجور اونجا بمونم.
من:سلام.ببخشید یه ماشین میخواستم.
مدیر آزانس:فامیلتون و کجا میرید؟
من:آقای ..... و میرم فاز 4.
مدیر آژانس: سوار همون پراید بشید.و بعد اشاره کرد به راننده پراید که بلند شه بره منو برسونه.
راننده با کلی هن و من بلند شد انگار میخواست مفتی کار کنه.یکی نیست بهش بگه تو که کار کن نیستی چی داری اومدی اینجا؟از حرفهای خودم و مغزم که همیشه یه چیز واسه انتقاد داره و از همه چیز ایراد میگیره پوزخند زده بودم.سوار شدیم و رفتیم.راننده کولر رو روشن نکرده بود.از این کارش حرصم گرفته بود.خیلی عصبانی بودم.
من:عزیز کولر رو نمیزنی؟
راننده:نه بابا.پول بنزین رو تو میدی؟
از لحنش عصبانی شدم.
من:خب عزیز دارم پولتو میدم باید کولر بزنی دیگه.(با عصبانیت این رو گفتم)
راننده که دید اگر کل کل کنه ممکنه دعوا بشه کولر رو روشن کرد.تو راه همش تو فکر بودم تا رسیدیم.پول رو حساب کردم و زنگ خونه الناز اینا رو زدم.وقتی فهمید منم در رو باز کرد و رفتم تو.قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون.بار اول بود که میخواستم تو لباسی جز مانتو ببینم اصلا بار اول بود که میخواستم یه جا باهاش تنهای تنها باشم.فقط من و اون.از فکر کردن بهش لذت میبردم.خونشون بزرگ بود.توی شهر ما بیشر خونه ها ویلایی هستن و زیاد آپارتمان نیست.خونشون یه باغ بزرگ داشت که پر درخت میوه و نخل بود.کلا معلوم بود وضع باباش خوبه.باباش یه شرکت خدمات کشتیرانی داشت.همینطور محو باغ بودم و با اون گلهای زیبا که تو این آفتاب فکر کنم داشتن جون میدادن که رسیدم دم در.الناز در رو باز کرد.ووووواااااااااااااووووووووو.تا حالا هیکلش رو ندیده بودم.خیلی زیبا بود خیلی.با اون موهاش که مدل هنگامه ای زده بود و یه تاپ آبی کمرنگ با یه شلوارک لی آبی که تا زیر زانوش بود.واقعا فکر نمیکردم اینقدر تو این لباسا خوشکل شده باشه.یه رژ صورتی کمرنگ هم زده بود که آدم رو واقعا تحریک میکرد.کلا زیاد اهل آرایش نبود.واقعا دلم میخواست همونجا بپرم و لب خوشکلش رو بوس کنم اما نمیشد.
ا:هووووووووووی.چی شدی تو باز؟به قول آرش حالت گرفتتت؟
من:نه بابا.واقعا به داشتن خوشکلی مثل تو افتخار میکنم.
ا:هه هه هه.مرسی.حالا نمیخوای بیای تو؟میخوای همینجا منو بخوری؟
من:هه هه هه.
رفتیم تو.توی پذیرایی رو مبل نشسته بودم که رفت تو اشپزخونه با 2 تا لیوان دلستر اومد.گذاشتشون روی میز چوبی قهوه ای پر رنگی که روبروی مبل ها بود.
من:الناز بابا بشین.خودت که منو میشناسی.
ا:باشه.بالاخره مهمونی و منم باید کاری کنم که اینقدر بهت خوش بگذره که شب هم بمونی.
چشام چهار تا شد.مغزم داشت سوت میکشید.
من:چییییییییییی؟شبم بمونم؟(با تعجب)
ا:محمد ااااااااا شبم بمون.اهه اهه اهه.(یعنی داشت گریه میکرد.هی بالا پایین میپرید و میزد رو پاش مثل بچه ها)
من:حالا بذار ببینم چی میشه.
خودم دلم میخواست بمونم اما این فکر غذاب آور که یه روز آخرش جدایی هست و عذاب باعث میشد نخوام بهش وابسته بشم.از یه طرف هم دلم نمیخواست ناراحت بشه.
دلستر ها رو خوردیم.با طمع لیمو بود.کولر خونشون داشت کار میکرد و خونه هوای مطبوعی داشت.حالم جا اومده بودبود.من روی یه مبل 3 نفره بودم و الناز روی مبل تک نغره جفتی.راحتی خاصی داشت مبل هاشون.با هوای خنک خونه و خستگی که داشتم خوابم میومد.چشمام گرم شده بود.اومد جفت من نشست.من اینقدر خستم بود که سرم رو چسبونده بودم به پشتی مبل و داشتم از هوای خنک لذت میبردم.دستش رو انداخته بود دور گردنم منو دستم رو گذاشتم دور کمرش و کشوندمش چسبوندم به خودم.صورتامون جفت هم بود.لپم به لپش میخورد.خیلی پوستش لطیف بود.لبم رو بردم طرف لپش و یه بوسش کردم اونم لبش رو آورد جلو و لبامون تو هم گره خورد.طعم خوش دلستری که رو لبش بود با بوی تنش مستم میکرد.اینقدر دوستش داشتم که دلم نمیخواست ازش جدا شم.لبمو از لبش جدا کردم و سرش رو گذاشتم رو سینم و میبوسیدمش.
من:الناز
ا:بله؟
من:میشه یه خواهش بکنم؟
ا:تو جون بخواه عزیزم.
من:الناز جان خیلی خوابم میاد.از صبح تا حالا خیلی خستم.میشه یه 2 ساعتی بخوابم.
سرش رو از سینم جدا کرد و گفت؟
ا:چی؟میخوای بخوابی؟مگه اومدی خوابگاه؟
من:مگه نگفتی جون بخواه.بخدا خیلی خستم.بذار 2 ساعت بخوابم بعد هر چی بگی واست میکنم.
ا:بااااااشه ولی یه شرط داره.باید پیش هم بخوابیم.میخوام بیام تو بغلت.
من:ها.بابا تو دیگه کی هستی.(با خنده)
قلبم داشت تند تند میزد و از اینکه تا چند دقیقه دیگه الناز کسی که از همه بیشتر دوستش داشتم رو میتونم تو بغلم بگیرم و ببوسم احساس بی نهایت خوبی داشتم.
ا:خب بیا بریم تو اتاق مامان اینا.تخت 2 نفره هست اونجا.
دست منو تو دستش گرفته بود و دنبال خودش میکشید.خونشون بزرگ بود.6،7 تا اتاق داشت.رفتیم به اتاق آخری که ته سالن بود.در رو باز کرد و رفتیم تو.زیاد با سلیقه چیده نشده بود.همه ویاسلش لوکس بودن اما معلوم بود مادرش زیاد با سلیقه نیست.تختشون بزرگ بود.خواستم دراز بکشم که گفت:
ا:هویییییییییی.میخوای با این لباسات بخوای؟
من:ها.راست میگی ها؟خب چیکار کنم؟
ا:صبر کن الان واست میارم.
رفت و من تو اتاق داشتم بازرسی میکردم.همه جا رو نگاه کردم.عکس مامان باباش توی یه قاب زیبا رو دیوار بود.مامانش رو قبلا از دور دیده بودم.خوشکل بود.بیشتر از 45 نمیزد.باباش هد قد بلند بود و یه هیکل مناسب داشت.کلا خونواده خوشکلی داشتن.خواهراش هم مثل خودش نار بودن.المیرا 25 ساله و الهام 21 ساله بود.تو همین فکرا بودم که الناز اومد تو.
ا:بیا عزیزم.اینو بپوش.
خندم گرفته بود از کارش.یه شلوارک صورتی تو دستش بود.مال خودش بود.یه نگاه بش انداختم.
من:آخه دختر این تو پای مثل خر من میره؟
ا:ااااااااااااا.نگو اینو.بیا بپوش.میره.
من:باشه.
شلوارک رو گرفتم و رفت تو پذیرایی که بپوشیم.شلوارم رو در اوردم و شلوارک رو پوشیدم.نمیتونستم درست باش راه برم.عضله های پام زده بود بیرون.یه 2،3 سالی میشد بدنسازی کار میکردم.رفتم تو اتاق دیدم داره خودش رو تو آینه نگاه میکنه.برگشت منو یه نگاه کرد و زد زیر خنده.
من:مرض بگیری تو.این چیه دادی من بپوشم.
ا:خوبه حالا.اون تی شرتت هم در بیار،چروک میشه ها.
من:باشه.شدیم رقاص جناب عالی.به هر سازت باید برقصم.
تی شرتم رو در آوردم و سینه کم موم که کمی هم جلو اومده بود و با بازو هام که بعضی وقتها کش میومد زد بیرون.
ا:وااااااااایییی.محمد تو بدنسازی میکنی؟
من:آره.واسه چی؟
ا:هیچی.بدم میاد از این هیکلهای بدنسازی.
من:خب بابا.بیخیال.
رفتم رو تخت دراز کشیدم که بخوابم اونم اومد بخوابه.خوابید جفت من.دستش دور گردنم بود و منم موهاش رو نوازش میکردم.
ا:محمد
من:بله عزیزم؟
ا: یکم واسم صحبت کن.
من:چی بگم بابا.بخدا خوابم میاد.بذار بخوابم بیدار که شدم تا شب واست حرف میزنم.
ا:ااااااااااااا.الان صحبت کن.
من:به خدا نمیتونم.بذار بخوابم بعد.
ا:باشه.خوابالو.
روش رو کرد اونور یعنی قهره.
من:با من قهر کردی؟آخ آخ دلم شکست.
برگشت داشت میخندید.خودش رو انداخت تو بغلم من هم بو خودم فشارش میدادم.دلم میخواست لبش رو ببوسم اما نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده.بدنش داغ داغ بود مثل بدن خودم.تمام تنش در تماس با تن من بود.دو تا دستم رو گذاشته بودم پشت سرش و فشارش میدادم به سینم.اونم سینم رو بوسه های کوچیک میزد.
من:الناز.عزیزم خیلی دوستت دارم.
ا:محمد منم دوستت دارم.خیلی زیاد.همه زندگیمی.
سرش رو از تو سینم آورد بیرون و تو چشمام نگاه کرد.چشمهای آبیش خیلی به دل مینشست.صورتش مماس با صورتم بود.چشمام رو بستم و لبم رو به لبش نزدیک کردم.یک لحظه فکر کردم تمام تنم آتیش گرفت.لبش خیلی ناز بود.دلم میخواست تمام عمرم تو اون حالت میموندیم.یه 2،3 دقیقه ای داشتیم لبهای هم رو میخوردیم.صورتم رو یکم دور کردم دیدم یه لبخند ملیح زده.
ا:محمد خیلی دوستت دارم.
منو سفت به خودش چسبوند و سرش رو گذاشت رو سینم و همینطور بوسه های کوچیک میزد.منم موهاش رو میبوسیدم.دو تا دستم پشت سرش بود.و موهاشو نوازش میکردم.بعد از چند دقیقه دیدم تکون نمیخوره.فهمیدم خوابش برده.بلند شدم چراغ رو خاموش کردم و خودمم رفتم رو تخت پیشش خوابیدم.اینقدر خسته بودم همین که سرم رو گذاشتم نفهمیدم کی خوابم برد.

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 16:32 |
خب اینم قسمت جدید  مرسی از نظر لطفتون ...............

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 19:51 |


Powered By
BLOGFA.COM