روزها همینجور از پی هم میگذشت.من و الناز توی ابرا بودیم.هر لحظه با هم بودیم.دو ماهی از رابطمون گذشته بود.دیگه خیلی به هم وابسته شده بودیم طوری که اگر یه ساعت صدای هم رو نمیشنیدیم انگار چیزی کم داشتیم.نیمه ای از وجودم بود.عاشقانه دوسش داشتم و خودشم میدونست.هیچ چیز نمیتونست ما رو از هم جدا کنه.به واقع میشه گفت یک روح بودیم در دو جسم.توصیف رابطمون توی چهار خط خاطره غیر ممکنه.اون لحظات بهترین و شاد ترین لحظات زندگیم بود که فکر نکنم دیگه بتونم با کسی تکرارش کنم.جشن تولد الناز 2 هفته دیگه بود.باید واسش سنگ تموم میذاشتم.خودش میگفت میخواد خونشون جشن بگیره و بابا مامانش هم به همین خاطر یه روز میرن خونه مادربزرگش تا الناز راحت بتونه دوستاش رو بیاره.هیچ کدوم از دوستاش با دوست پسر نمیومدن و تنها پسرشون من بودم البته فکر میکردم اینجوری باشه چون وقتی رفتم دیدم دوست پسر سمیرا خواهرش هم اومده.اون 2 هفته داشت با سرعت میگذشت و من هنوز چیز مناسبی واسه الناز پیدا نکرده بودم که بخرم.کلافه بودم.چند روزی میشد که مرضیه دختر عمم اومده بود خونمون واسه کارهای ثبت نام داشنگاهش.دختر خوبی بود و میتونستم بهش اعتماد کنم و مشکلم رو بهش بگم.یه شب که داشت تو اتاق من مطالعه میکرد و من هم نمیدونستم تو اتاقه و اعصابم هم سر یه موضوعی خراب بود در اتاق رو محکم باز کردم و رفتم تو.در از پشت خورد تو دیوار و صدای بلندی داد.مرضیه بیچاره جا خورده بود.یه لحظه گیج شد.با تعجب گفت
م:چیه؟چی شده؟چته؟
من:ولم کن حوصله ندارم
اینو گفتم و رفتم رو تخت طاق باز دراز کشیدم.اونم چیزی نگفت و خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم
من:مرضیه....صبر کن کارت دارم
برگشت و گفت
م:بله
من:یه دقیقه بیا بشین میخوام راجع به یه چیزی راهنماییم کنی.
اومد نشست رو صندلی کامپوتر و گفت
م:خب.جونم.بگو
من:میخوام واسه یکی یه هدیه بگیرم.میخوام کمکم کنی.
م:خب کی هست حالا؟دختر یا پسر ناقلا
یه چشمک زد و خندید
من:دختره.همه زندگیمه.میخوام یه چیزی باشه که تک باشه واسش.نمیخوام تکراری باشه
م:مثلا چی؟
من:اگه میدونستم که به تو نمیگفتم
م:ها.راست میگی ها.باید فکر کنم الان چیزی به ذهنم نمیرسه.خبرت میکنم.چند روز وقت داری؟
من:با فردا حدودا 11 روز.
م:خوبه.بذار یکم فکر کنم فردا خبرت میکنم.
من:مرسی.
مرضیه بلند شد و از اتاق رفت بیرون.کتابش رو جا گذاشته بود روی میز کامپیوتر.بلند شدم که لباسام رو عوض کنم که چشمم افتاد به کتابش.یه رمان بود با اسم ((انتظار)).خیلی قشنگ عکس یه دختر رو نقاشی کرده بودند رو جلدش.خیلی زیبا بود.یهو با خودم گفتم هاااااااااااااااااااااااا.تابلو.آره.توی چند ثانیه مغزم گرفت به اکرم دختر عموم.رشته هنر درس میخوند.خیلی قشنگ رو بوم نقاشی میکشید و من هم زیاد واسش کار انجام داده بودم و مطمئنا قبول میکرد.ساعت رو یه نگاه کردم 9:30 بود.موبایل رو برداشتم از توی لیست اسم اکرم رو دیدم و واسش زنگ زدم.بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت
اکرم:بله؟
من:سلام دختر عمو جان.چطوری؟
اکرم:سلام.مرسی.تو خوبی؟چی شده یاد ما افتادی آقای دور از دسترس
خندیدم و گفتم
من:کارت دارم.میگم خانم میشه ما یه خواهش از شما بکنیم؟
اکرم:چیه.بگو اگه بتونم انجام میدم
من:میتونی
اکرم:خب بگو ببینم چی هست که تو بعد از عمری یاد ما کردی
خندیدم و گفتم
من:میخوام واسم یه تابلو بکشی.تصویره کسی هست
اکرم:تابلو؟واسه چیته؟
من:دیگه اونش رو کاری نداشته باش
اکرم:ااااااا.میخوام بکشم بعد ندونم واسه چی؟باید بگی
من خیلی کلی قضیه رو بهش گفتم و اونم هی میخندید
من:خب حالا میکشی؟
اکرم:باید عکسش رو بیاری.تا کی میخوایش؟
من:تا 7 ،8 روز دیگه.میتونی؟
اکرم:آره.بیار ببینم عکسش رو.
من:مرسی.خیلی ماهی عزیز.الان میام خونتون.
اکرم:باشه.پس فعلا.
من:خداحافظ
از الناز عکس زیاد داشتم.تو کمد گشتم و آلبومش رو پیدا کردم و یه عکس قشنگ که تکی کنار دریا گرفته بود و روی یه صندلی نشسته بود رو برداشتم.همون شال آبی کمرنگش رو پوشیده بود.میدونستم من رنگ آبی رو دوست دارم.مانتوش هم سیاه بود.سرش رو خم کرده بود و دستش رو گذاشته بود پایه سرش.خیلی ناز بود.عکس رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.خونه عموم اینا نزدیک بود.قدم زنان میرفتم.چند وقتی بود که دیگه فکر و خیال نمیومد سراغم.خیلی خوشحال بودم.توی راه چند از بچه ها رو دیدم و بعد از کلی شوخی و خنده رسیدم در خونه عمو اینا.آیفون رو زدم و زن عمو وقتی فهمید منم در رو باز کرد.رفتم تو یه در زدم و وارد شدم.زن عمو نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.
من:سلام.
زن عمو:سلام محمد جان.چطوری؟مامان اینا خوبن؟
من:مرسی.همه خوبن.سلام میرسونن.اکرم بالاست؟
زن عمو:آره.تو اتاقشه.
من:با اجازتون برم پیشش کارش دارم.
دیگه چیزی نگفت و منم رفتم بالا پیش اکرم.در اتاقش بسته بود.در زدم و گفت
اکرم:بله.بفرمایید
در رو باز کردم و رفتم تو.دیدم داره درس میخونه.با خنده گفتم
من:سلام.
اکرم:سلام.چطوری تو؟میدونی چند وقته ندیدمت
بعد از روبوسی و یکم تعارف گفت
اکرم:خب حالا بده ببینم عکس این بانو رو.هه هه هه
من:مسخره بازی در نیار که حالت رو میگیرم ها(با شوخی)
عکس رو از تو جیبم در آوردم و دادم بهش.یه نگاه بهش کرد و گفت
اکرم:کلک.چه خوشکله و نازم هست.خدا میشناستت تو رو.هه هه هه
من:درد بگیری تو.گفتم مسخره بازی در نیار.اون جور که تو فکر میکنی هم نیست.میتونی بکشی یا نه؟
اکرم:به.دست کم گرفتی ها.مگه میشه من نتونم.باشه.تا هفته دیگه آمادش میکنم برات زنگ میزنم.فقط پشت زمینش دریا باشه زیاد قشنگ نمیشه.عوضش میکنم.
من:دیگه خودت میدونی.میخوام خوشکل بشه ها.مثل خود عکس نه مثل خودت
اکرم:خیلی.........
خندیدم و خداحافظی کردم از زن عمو و اومدم خونه.دیگه تا هفته بعد اتفاق خاصی نیفتاد.هر روز الناز رو میدیدم و هر روز با هم میرفتیم بیرون.جونمون به جون هم بسته شده بود.باهاش که بودم یه لحظه دستم رو رها نمیکرد.همینطور روزها به سرعت برق میگذشت و من منتظر تولد الناز بودم.8 روز از وقتی که عکس رو داده بودم به اکرم میگذشت که یه روز ظهر زنگ زد
اکرم:سلام شازده
من:سلام.آماده شد؟
اکرم:هووووویییییی.چته؟یه حالی هم از ما بگیر
من:من نوکرت هم هستم.آماده شد یا نه؟
خندید و گفت
اکرم:آره.هر وقت خواستی بیا ببرش.اجرت ما هم یادت نره.
من:چشم.مرسی عزیز.
خداحافظی کردم و کیف سی دی ام رو رو که همه فیلم های روز هالیوود زبون اصلی توش بود و هر هفته بچه ها فیلم های جدید بهم میدادن برداشتم و رفتم سمت خونه عمو اینا.آخه اکرم خیلی وقت بود چشش دنباله اینا بود و من بهش نمیدادم.الانم نمیخواستم بدم واسه خودش.میخواستم بدم ببینه بعد بهم بده.رفتم خونه عمو اینا و بعد از کلی سلام و احوال پرسی با عمو و زن عمو رفتم تو اتاق اکرم
من:سلام به دختر عموی گل
اکرم:مگر اینکه کار داشته باشی که اینجوری به ما سر بزنی
من:تو گلی عزیز.تابلو کو؟
خندید و پشت و سرم رو نشون داد.برگشتم دیدم یه پارچه روشه.بلندش کرد و ووووووووااااااااااایییییییییییییییی.خیییییییللللیی� �� �یییی قشنگ شده بود.انگار عکس بود نه تابلو.واقعا زیبا بود.پشت زمینش رو یه طرح های فانتزی قشنگی کشیده بود.واقعا استادانه بود.با عکسش مو نمیزد.چشمهای آبی الناز تو تابلو واقعا قشنگ بود.یه لحظه جا خوردم.بلندش کردم و همینطور نگاش میکردم.از فکر اینکه الناز از دیدنش چه حالی میشه لذت میبردم.همینطور که تابلو تو دستم بود رو به اکرم گفتم
:واااایییییییی.مرسی.مرسی.خیلی نازه.اکرم خیلی گلی.
تابلو رو گذاشتم و پریدم بوسشس کردم.اکرم که داشت میخندید گفت
اکرم:زحمتاش رو ما میکشیم حاش واسه یکی دیگست.حالا اسمش چیه؟
من:الناز
اکرم:قشنگه.اسمش بهش میاد.واسه چیته حالا این
من:تولدشه.میخوام بدم بهش.
اکرم:آها.از طرف من هم تبریک بگو.
من:مرسی.صبر کن یه چیزی دارم واست.
کیف سیدی رو که گذاشته بودم رو زمین برداشتم و دادم بهش.
اکرم:این چیه؟
من:ببین میفهمی
درش رو باز کرد و ذوق کرد.ذوق و خوشحالی تو چشاش پیدا بود.پرید هوا و گفت
اکرم:واییییییییی.مرسییییییی.مرسییییییییییی.چه دست دلباز شدی تو؟
من:فکر الکی نکن.میبینی بعد بهم میدی.خواستی از روشون رایت کن.خش نندازی روشون که خش خشیت میکنم.
اکرم:چشم.چشم.خیلی گلی محمد
دیگه حرف خاصی نزدم و بعد از کلی تشکر از اکرم اومدم که از اتاق برم بیرون و تابلو رو ببرم دیدم عمو نشسته تو پذیرایی و داره تلویزیون میبینه.ضایع میشد اگر تابلو رو میدید.از الناز چند تا روزنامه گرفتم و پیچیدم دورش و چسب هم زدم و سریع اومدم بیرون گذاشتمش توی حیاط.عمو متوجه نشد.دوباره رفتم داخل و باهاشون خداحافظی کردم و تابلو رو برداشتم راه افتادم سمت خونه.
تا روز تولد دل توی دلم نبود.روزهای مثل باد میگذشتن و هر روز دلبستگی ما به هم بیشتر میشد.یه روز مونده بود به تولدش.الناز به من گفته بود فردا ساعت 4 برم خونشون.اون روز هم گذشت و من تابلو رو داده بودم مرضیه واسم با کاغذ کادو قشنگ کادوش گرفته بود.ساعت 1 بعد از ناهار رفتم حموم و صورتم رو صفا دادم و خودم رو خوب شستم.از حموم در اومدم و اومدم تو اتاق.حالا نوبت انتخاب لباس بود.یه شلوار لی آبی کمرنگ نو چند روز پیش خریده بودم که میخواستم اون رو بپوشم یه تی شرت سفید یه دست و ساده هم انتخاب کردم که عضله های سینم رو خوب نشون میداد. یه کت اسپرت مشکی هم داشتم که اونم انتخاب کردم.کفش هم حالا بعدا انتخاب میکردم.ساعت رو یه نگاه کردم 2 بود.خیلی تشویش داشتم که زود برم.زمان واسم به کندی میگذشت.هر چی ساعت رو نگاه میکردم تکون نمیخورد.رفتم رو تخت دراز کشیدم و واسه خودم یه آهنگ از معین گذاشتم و باهاش زمزمه میکردم.نمیخواستم به ساعت نگاه کنم.نمیدونم چقدر بود که داشتم آهنگ گوش میدادم.اما ساعت رو که نگاه کردم یه ربع مونده به 3 بود.رفتم بیرون و مرضیه رو صدا کردم اومد تو.تی شرت سفیده رو تنم کردم و نشستم رو صندلی میز توالت و به مرضیه گفتم موهام رو درست کنه.خندید و گفت
مرضیه:انگار شب دامادیشه
چیزی نگفتم و اونم مشغول شد.مثل همیشه زدم موهام رو اما مرضیه داشت با دقت بیشتری درستشون میکرد.جلوی موهام رو میزدم بالا و یکیم بالاشون رو سمت عقب میخوابوندم.جلوی موهای خیلی بلند بود و بچه ها که میگفتن خیلی قشنگه.پشت مو هم که گذاشته بودم بیشتر بهم میومد.یه یک ربعی میشد که گیر موهام بود که تموم شد.بلند شدم با وسواس تمام شلوار لی رو پام کردم و کمربند گنده ای که عکس سر یه شیر روش بود رو زدم و کت رو هم روی تی شرتم پوشیدم و با ادکلن خوش بویی که خود الناز واسم خریده بود خودم رو شنا دادم و دیگه حاضز بودم.مرضیه یه سوت زد و گفت
مرضیه:مواظب باش اونجا بلایی سرت نیارن که خیلی ماد شدی ها.هه هه هه
خندیدم و گفتم مرسی.تو آینه قدی یه نگاه به خودم انداختم راست میگفت خیلی بهم میومد لباسام.یه دستبند که توش مهره های سنتی بود و عموم از دبی واسم فرستاده بود زدم دستم و ساعتم رو بستم و یه نگاه هم بهش انداختم 3:25 بود.تابلود رو برداشتم و زنگ زدم آژانس اومد و از خونه زدم بیرون.سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم و راننده راه افتاد.کولر ماشین روشن بود و هوای توش مطلوب.دلم پر از تشویش و اضطراب بود.اصلا حواسم به هیچ جا نبود و فقط به اتفاقاتی که قراره بیفته و حالت الناز بعد از دیدن هدیه اش فکر میکردم که دیدم رسیدیم.از ماشین پیاده شدم و پولش رو حساب کردم و رفتم سمت در خونشون.
